شمارهٔ ۴۲ - وله ایضا
هر هنر من که زانگیز طبعدر نظر عقل شود جلوهگر
خصم بداندیش حسد پیشه راناوکی از رشک رسد بر جگر
طوطی شیرین عمل نطق منکام جهان را چو کند پرشکر
چاشنی آن به مذاق حسودچون رسد از زهر بود تلختر
ز آب و هوای چمن طبع منچون شود اشجار سخن پرثمر
بی جهتی ناخن دخل غنیممیوه خراشی کند از هر شجر
طایر عنقا لقب درک منبیضهٔ معنی چو کشد زیر پر
خصم سیهرو کندش زاغ نامروح قدس گر زند از بیضه سر
جنبش دریای خیالات منافکند از تک چو به ساحل گوهر
مدعی آن لل شهوار راگاه خزف خواند و گاهی حجر
ابر مطیر شکرین کلک منبر چمن دهر چو ریزد مطر
دوست خورد نیشکر از فیض آنزهر گیا دشمن حیوان سیر
محتشم اندر نظر عیب جوعیب تو این است که داری هنر