شمارهٔ ۴۰ - وله ایضا
محتشم تا کی کشم از ناسزاگویان عذابآخر از بیطاقتی تیغ جزا خواهم کشید
گر حسام هجو خواهم داشت زین پس در غلافبرخلاف ماسلف آزارها خواهم کشید
میزند چون تیغ طعنم خواه دشمن خواه دوستمیکشم تیغ زبان ورنه جفا خواهم کشید
تا غنیمان را کنم هریک به کنجی منزویخویش را بیرون ز کنج انزوا خواهم کشید
بر عقاب طبع چون خواهم زدن با یک ستیزنیک و بد را بر عقابین پر هجا خواهم کشید
هرکه بیاندیشه است از قلزم اندیشهامکشتی عیشش به گرداب فنا خواهم کشید
در قفای من زبان هر که میگردد به خبثمن به تیغ هجو بیرون از قفا خواهم کشید
چون به زور طبع قلاب نفس خواهم فکندپیر و برنا را به کام اژدها خواهم کشید
تا ز تیغ بیم گردد زهرهٔ بیگانه چاکانتقام اول ز خویش و آشنا خواهم کشید
تا بساط این و آن بر هم خورد زابیات هجولشگر آفت به میدان بلا خواهم کشید
دیدهٔ اغیار خواهم کند و در چشم امیدیار را هم داروی خوف و رجا خواهم کشید
بهر دشمن دار عبرت خواهم اندر شهر زددوست را هم کرسی از زیر پا خواهم کشید