شمارهٔ ۳ - وله ایضا
سلطان محمد آن شمع کز پرتو وجودشگردیده بود گردون محفل فروز دنیا
در صفحهٔ رخش بود رنگ صلاح ظاهروز مطلع جبینش نور فلاح پیدا
از بی وفائی عمر ناگه چو رخت بر بستوز دهر شد مسافر در خلد ساخت ماوا
جان پدر ز غم سوخت خون شد دل برادروز آه و گریه بردند آرام پیر و برنا
چون ساختم ازیشان تاریخ رحلت اوگفتند شد مسافر سلطان محمد ما