گنج

شمارهٔ ۵۴

گرچه دیدم بر عذار عصمتت خال گناهچشم از رویت نبستم روی چشم من سیاه
کم نگه کردم که رویت را ندیدم سوی غیرغیرتم بنگر که دیگر می‌کنم سویت نگاه
مدعی سررشتهٔ وصلت به چنگ آورده استهست زلف در همت اینک به این مغنی گواه
غیر پر کید و تو بی‌قید و من از مجلس برونجز خدا دیگر که پاس عصمتت دارد نگاه
حکم غیرت نیست در ملک دلم جاری بلیاز سیاستهای پیشین تایب است این پادشاه
گردد ای بت تا کی ازین جنگهای زرگریاز تو ضایع ناوک بیداد و از من تیر آه
از ته دل با کسان میدار صحبت بعد از آنمیشو از لطف زبانی محتشم را عذر خواه