شمارهٔ ۴۰
چراغ خود دگر در بزم او بینور میبینمبهشتی دارم اما دوزخی از دور میبینم
به خشم است آن مه از غیر و نشان تیر خوفم منکه در دستش کمان خشم را پرزور میبینم
نگه ناکردنش در غیر خرسندم چسان سازدکه من میل نگه زان نرگس مخمور میبینم
به ساحل گر روم بهتر که دریای وصالش راز طوفانی که دارد در قفا پرشور میبینم
هنوز از آفتاب وصل گرمم لیک روز خودبه چشم دور بین مثل شب دیجور میبینم
برای غیر گوری کنده بودم در زمین غمکنون تابوت خود را بر لب آن گور میبینم
چسان پیوند برد محتشم در نزع جسم از جانز دست او کنون خود را به آن دستور میبینم