شمارهٔ ۳۹
دانسته باش ای دل کزان نامهربانت میبرمگر باز نامش میبری بیشک زبانت میبرم
با شاهد دلجوی غم دست وفا کن در کمرکامروز یا فردا از آن نازک میانت میبرم
چون از چمن نخل جوان برد به زحمت باغبانبا ریشهٔ پیوند جان از وی جنانت میبرم
مردانه دندان سخت کن وز تیغ هجران سر مکشگر سخت جانی تا ابد زان دلستانت میبرم
زان میوه ارزان بها گر نگسلی پیوند خودچون تاک ازین پس یک به یک رگهای جانت میبرم
گر از ره بیغیرتی دیگر به آن کو میرویاز اره غیرت روان پای روانت میبرم
شرح غم من محتشم زین پیش میگفتی به اوگر باز میگوئی زبان زین ترجمانت میبرم