شمارهٔ ۳۰
چون من کجاست بوالعجبی در بسیط خاکآب حیات بر لب و از تشنگی هلاک
دارم ز پاک دامنی اندر محیط وصلحال کسی که سوخته باشد ز هجر پاک
آن می که میدهندم و من در نمیکشمریزم اگر به خاک شود مرده نشاء ناک
در دست وصل سوزن تدبیر روز و شبدل ز احتراز کرده نهان جیب چاک چاک
دست هوس دراز نسازم به شاخ وصلاز حسرتم اگر رگ جان بگسلد چو تاک
جامم لبالب از می وصل است و من خجلکاب حیات ریخته خواهد شدن به خاک
بر دامنت چو گرد هوس نیست محتشمگر بر بساط قرب نشینی چو من چه باک