گنج

شمارهٔ ۱۵

ساربانا پرشتابان بار ازین منزل مبندبس خرابم من یک امروز دگر محمل مبند
حالیا از چشم طوفان خیز من ره دجله استیک دو روز دیگری این رخت ازین ساحل مبند
غافلی کز من به رویت مانده باقی یک نگاهدر محلی این چنین چشم از من غافل مبند
نیست حد آدمی کز تن برد جان در وداعروح انسان پیکری تهمت بر آب و گل مبند
یار چون شد عمر در تعجیل بهتر ای طبیبرو ببند حیله پای عمر مستعجل مبند
داروی منعم مکش در چشم گریان ای رفیقراه بر سیلی چنین پر زور بی‌حاصل مبند
دل به خوبان بستن ای دل حاصل دیوانگی‌ستمحتشم گر عاقلی دیگر به ایشان دل مبند