شمارهٔ ۱۴
مهی برفت ازین شهر و شور شهر دگر شدکه از غروب و طلوعش دو شهر زیر و زبر شد
ازین دیار سفر کرد و کشت اهل وفا رادر آن دیار ستاد و بلای اهل نظر شد
ز سیل فرقتش این بوم جای سیل شد ارچهز برق طلعتش آن خطه هم محل خطر شد
ز بلدهٔ که عنان تافت غصه تاخت به آنجابه کشوری که وطن ساخت عاقبت به سفر شد
درخت عشق درین شهر شد نهال خزان بیننهال فتنه در آن ملک نخل تازه ثمر شد
در این دو مملکت از پرتو خروج و ظهورشبلیهٔ تیغ دودم گشت و فتنهٔ تیر دوسر شد
چو بر رکاب نهاد آن سوار پای غریمتز شهر بند سکون محتشم دو اسبه بدر شد