گنج

شمارهٔ ۱۲

بخت چون بر نقد دولت سکهٔ اقبال زدهم شب شاهی در درویش فرخ فال زد
جسم خاکی شد سپند و بستر آتش آن زمانکان گران تمکین در این مضطرب احوال زد
طایر گرم آشیان خواب از وحشت پریدفتنه تیری از کمین بر مرغ فارغبال زد
ساقی دولت به دستم ساغری پر فیض دادمطرب عشرت به گوشم نغمهٔ پر خال زد
آن که می‌کشتش خمار هجر در کنج ملالاز شراب وصل ساغرهای مالامال زد
پیش از آن کاید به اقبال آن شه اقلیم حسنجانم از تن خیمه بیرون بهر استقبال زد
محتشم زد بر سپاه غم شبیخون شاه وصلبر به ملک دل ز عشرت خیمهٔ اجلال زد