گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۸ - در مدح مختارالدوله العلیه میرزامحمد کججی گفته

به شاه شه نشان تا باشد ارزانی جهانبانیبه آن دستور عالیشان وزارت باد ارزانی
وزارت با چه با شاهانه اقبالی که در دورانمهم آصفی را بگذراند از سلیمانی
اگر این آصفی می‌بود این بر خیارا همسلیمان آصفی می‌کرد او را بلکه دربانی
چراغ چشم بینش آفتاب سرمدی پرتوطراز آفرینش نسخهٔ الطاف ربانی
سمی شاه ایوان رسالت آیت رحمتمحمد محرم خلوت سرای خاص سبحانی
نوشتی آصف بن برخیا را دور بعد از ویبه قدرشان بدی گر در مناصب اول و ثانی
گه تسخیر عالم در بنان فایض الفتحشز صد شمشیررانی کم مدان یک خامه جنبانی
چنان افکند عهدش طرح جمعیت که می‌ترسمز زلف مشگمویان هم برد بیرون پریشانی
هنوز از کنه ذاتش نیست و هم آگاه و می‌گویدکه اکثر گشته صرف خلقت او صنع یزدانی
ز دستش فیض زرباریست پیدا چون علامتهاکه از باریدن باران بود در ابر بارانی
تقاضا می‌کند دور ابد پیوند دورانشکه چون ذات خدا باقی بماند عالم فانی
چو دولت را بر او بود اعتماد کل به این نسبتز القاب اعتمادالدولتش حق داشت ارزانی
قصیر و ناقص و کوته خیالست و زبون فکرتبرای فهم انسانیت وی فهم انسانی
چو زر از تنگنای آستین می‌ریزد آن یم دلفلک را ظرف چندین نیست با این پهن دامانی
به گردون داده چندین چشم از آن رو خالق انجمکه در نظاره‌اش یک یک به فعل آرند حیرانی
اگر وقت غروب مهر تابد کوکب رایشچو صبح از نور کسوت پوش گردد شام ظلمانی
عتابش وقت گرمی با هوا گر یابد آمیزشز خاک آتش برویاند مطرهای زمستانی
بوی زان پیشتر دولت قوی دستست در بیعتکه گردد گرد دستش آستین سست پیمانی
ایا فرمان ده یکتا و یا دستور بی‌همتاکه دولت را به جمعیت سوار فرد میدانی
وزیری چون تو می‌باید کز استیلای ذات خودوزارت را کند تاج سر سلطانی و خانی
شوی گر مایل معماری ویرانهٔ عالمز ویرانی برون آیند ایرانی و تورانی
اگر تبدیل تحت و فوق عالم بگذرد در دلزمین‌ها جمله فوقانی شوند افلاک تحتانی
به روز دولتت نازد جهان کز انبساط آمدز ایام دگر ممتاز چون نوروز سلطانی
حسد رخش تسلط بر ملوک نظم می‌تازدتو سرور چون کمیت کلک را در نثر میرانی
ز طبعت بر بنان و از بنان بر خامه می‌ریزدگوهر چندان که حصر آن تو خود تا حشر نتوانی
فدای نقطه‌های رشحه کلک تو می‌گردددر بحری و سیم معدنی و گوهر کانی
نمی‌خواهم تو را ای کعبهٔ حاجات کم دشمنکه روز دولتت عید است و دشمن گاو قربانی
فلک را نیست چون یارا که گردد میزبان توسگانت را به خون دشمنانت کرده مهمانی
دلت بحریست آرامیده اما در غضب کردهتلاطم‌هایش سیلی کاری دریای طوفانی
ز رشگ دست زر ریز تو بر سر خاک می‌بیزدبه غربیل مطر بیزی که دارد ابر نیسانی
تو در عالم چنان گنجیده‌ای کز معجز انشاهمان خود معنی صد فصل در یک سطر گنجانی
درند از رشگ بر تن شاهدان نظم پیراهنتو چون بر شاهد معنی لباس نثر پوشانی
اشارات به نانت چرخ را دوار گردانداگر دوران ندارد دست ازین دولاب گردانی
پی ضبط جهان منصب دهان عالم بالاجهانبانی به رغبت می‌دهندت گر تو بستانی
زمین گر ز آسمان لایق به شانت منبصی پرسدبه ظاهر آصفی گرید به زیر لب سیلمانی
سلیمانیت رامعجز همین بس کز تو می‌آیدکه در وقت سیاست خاطر موری نرنجانی
نمی‌دانم عجب از گرمی بازار تدبیرتببرد زمهریر اعدای خود را گر بسوزانی
تو ای باد مراد ار بگذری بر طرف خارستانفرستد گل به شهر از بوته‌ها خار بیابانی
و گر خصمت به گلزاری درآید گل شود غنچهکه در چشمش خلاند نوک هیاتهای پیکانی
چو ابر خوش هوا بر باغ بگذر کز سجود توخمد بهر هیات قوس و قزح سرو گلستانی
فلک بی‌رخصتت یک کار بی‌تابانه خواهد کرداگر در قتل خصمت از تو یابد دیر فرمانی
لباس خصم خود بینت قضا بی‌جیب می‌دوزدکه طوق لعنت شیطان کند آن را گریبانی
برای مدحتت در کی و حسی آرزو دارمفزون از درک سحبانی زیاد از حس حسانی
تو را مداح جز من نیست اما می‌کند غیرتزجاج سرخ را خون در دل از دل یاقوت رمانی
به طبع پست و نظم سست و مضمون فرومایهمیسر نیست بر گردون زدن کوس ثناخوانی
عرب تا عجم زد در ثنایت برهم آن گه شدبه سحبان العجم مشهور عالم‌گیر کاشانی
تو در آفاق ممتازی و ممتاز است مدحت همز دیگر مدح‌ها ای خسرو ملک سخندانی
که از دل بر زبان نگذشته و از خامه بر نامهز دست به اذل ممدوح می‌بیند زرافشانی
جهان‌دارا مرا هر ساله از نزد تو مرسومیمقرر بود و اخذش بود هم در عین آسانی
به من یک دفعه واصل گشت و بود امید کان مبلغمضاعف هم شود چون دولتت در دفعه ثانی
طمع چون در شتاب افتاد پا بیرون نهاد از رهبه دیوارش نخست از لغزش پا خورد پیشانی
سزای مرد طامع بس ز دوران پشت پا خوردنگزیدن پشت دست یاس آنگاه از پشیمانی
الا ای پادشاه محتشم آنها که واقع شدبه من چرخ خصومت پیشه کرد از کین پنهانی
که در وضع جهان کرد اختراعی چند گوناگونبه آئینی که می‌بینی به عنوانی که می‌دانی
غرض کز غبن‌های فاحش ای اصل کفایتهاشدند اکثر فوائد ز آفت ایام نقصانی
ولی فاحش‌ترین غبن‌ها این بود داعی راکه از وصلت نشد واصل به صحبت‌های روحانی
ولی از ذوق گوشی از اشارات عیادت پردو چشم اندر ره حسن خرام و دامن‌افشانی
زبان آمادهٔ عرض ثنا و مدح خوانیهاولی از کار رفته باوجود آن خوش الحانی
که ناگه خورد بر هم آن بساط و گرد موکبهاز کاشان شد بهم آغوشی کحل صفاهانی
به معمار قضا فرما کنون کاندر زمان توبنای خانهٔ عیش مرا از نو شود بانی
ثنا چون با دعا اولیست ختمش هم بر آن بهترخصوصا این ثنا کز عرض حاجاتست طولانی
تفاوت تا بود با هم به قدر شان مناصب راالا ای آفتاب آسمان مرتفع شانی
همایون منصب پر رونق بی‌انتقال توز سلطانی و خانی باد افزون بل ز خاقانی