گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶ - فی مدح سلطان محمد صفوی

رسید باز به گوش زمان نوید امانز استقامت شاهنشه زمین و زمان
جمیلهٔ شاهد امینت آمد از در صبحبهم نشینی دارای پادشاه نشان
نگشت کشتی دریای کین سبک حرکتکه بود لنگرش از کوه حلم شاه گران
لب نشاط شه از انبساط خندان گشتچو کند مدعی از مدعای خود دندان
برآمد از دو طرف بانگ طبل آسایشز جنبش لب بخشایش خدیو جهان
سپهر مرتبه سلطان محمد صفویخدایگان ملوک ممالک ایران
شهنشهی که کمین بارگاه جاهش راگذشته شرفهٔ ایوان ز غرفهٔ کیوان
دهنده‌ای که ز دست و دلش به زنهارندهمه ذخایر بحر و همه دفاین کان
هزار ملک سلیمان دهد به باد فنابه بال همت او موری ارکند طیران
بلند اگر نشود بادبان تمشیتشفتد سفینهٔ چرخ بلند در جریان
به کام مرغ جلالش نمی‌گشاید بالز تنگ حوصله‌گیهای عالم امکان
چو اوست حارس ایران عجب که بنیانششود به جنبش طوفان نوح هم ویران
به زور بخت جوان داده در جهانگیرینشان ز شان سکندر شه سکندرشان
ضمیر او بفرستد ز نور خویش به دلبه فرض اگر ز جهان گردد آفتاب نهان
به شرع مصطفوی راست ناید اسلامشبه خسرو صفوی هرکه نبودش ایمان
شکوه سنجی او نیست ممکن ارچه فلکشود دو نیمه و گردد دو کفهٔ میزان
تمام روی زمین را گوهر فرو گیردز ابر دست کریمش چو سر کند باران
سحاب همت او از کدام قلزم خاستکه از ترشح آن شد دو عالم آبادان
درخت عشرت وی از کدام بستانستکه ریخت تازگیش آب صد بهارستان
سریر ارثی طهماسب شاهی اندر دهرقرار گیر نشد تا ازو نگشت گران
برای کار جهان خسروان آفاقندهمه گزیدهٔ خلق او گزیدهٔ یزدان
نه ظلم بود همانا کزین چمن اکثرزدند ریشهٔ نسل خدیو سدره مکان
پی تفرد یک شاخ نخل شاهی راشد احتیاج به اصلاح اره دهقان
ز گرگ حادثه در عهد او رمان مشویدکه حفظ او رمه کائنات راست شبان
زمانهٔ عافیتش را بگرد سر گردیدکه در زمانهٔ او فتنه گشته سرگردان
ز رای مصلحت‌اندیش او جهانبان استکه هست از پی امنیت زمین و زمان
فنای دائمی جنگ را سپهر کفیلبقای سروری صلح را زمانه ضمان
حسامها به زوایای تنگ و تار غلافخروج را شده تارک بسان مغر و زبان
درون ترکش و قربان ز ترک جنگ و جدلمفارقت شده قائم میان تیر و کمان
ز رشتهٔ تابی تدبیر گوئی اندر کیشکبوتری شده پر بسته ناوک پران
به دست مرد ز گیرائی فسون صلاحگزندگی شده بیرون ز طبع مارسنان
تمام هیزم حلوای آشتی گردیدتفک که بود جبال جدال را ثعبان
ز ره که دیده به خوابستش از فسانهٔ صلحدرون جعبه اگر تنگ خفته با خفتان
و گر رجوع به آغوش غازیانش نیسترجوع نیست به این روزگار را چندان
بجای شاهد یوسف جمال عافیت استاگر چه تفرقه در چاه و فتنه در زندان
ولی اگر نبود صولت و صلابت شاهسر از زمین بدر آرد ستیزهٔ دوران
و گرنه نوح زمان پشت این سفینه بودز پیش هم قدمی پیشتر نهد طوفان
چه نوح جوانبخت چهارده سالهکه باد حکم مطاعش هزار سال روان
ولیعهد ملک حمزه میرزا که گرفتتصرفش ز ملوک اختیار کون و مکان
پناه ملک و ملل شاه و شاهزادهٔ دهرامید عالمیان نور چشم آدمیان
سکندری که جهانگیر گشته پیش از وقتبه دستیاری تدبیر پیر و بخت جوان
مبارزی که ز جد مبارزت دادهز جد عالی خود در صف مصاف نشان
اگرچه هست به سن آن مه بلند اخترهلال تازه طلوعی بر این بلند ایوان
ولی یگانه هلالیسیت کز امل دارندبه زیر چرخ برین کائنات چشم بر آن
چو او نهاد قدم در کنار دایهٔ دهرزمانه گفت که دولت نمی‌رود ز میان
خلافت ابدی دست از آستین ازلبرون نکرده به او داشت در میان پیمان
شه نشاط طلب گو به عیش کوش که هستسوار چابک پرخاش جوی در میدان
چو او به حرب درآید عدوی بی‌دل و دینز هر چه هست براند نخست از سر و جان
شود ز شعلهٔ تیغش هوای حرب چو گرمهزار تن ز لباس بقا شود عریان
چه غم ز صلبی اعدا که ممکن است خللدر آهنین سپر از تیر آتشین پیکان
به جام اوست ز دولت شراب دیر خماربه کام اوست ز خضرت بهار دور خزان
نعال توسن او را قرینه نتوان یافتمگر کنند بهم چار آفتاب قران
فتد چو گوی فلک از مهابتش بشتاباگر حواله بگوی زمین کند چوگان
بیک نگه کندش زهره بی‌مبالغه چاکبه زهر چشم اگر بنگرد به شیر ژیان
ز تیغ خصم کش او فزون تر آید کاراگر به عزل اجل ز آسمان رسد فرمان
طمع نگر که قضا گرچه ملکت گیتیباو گذاشت ز تقدیر قادر دیان
هنوز چشم غنیم است در پی ملکشچو دیده‌ای غنم سر بریدهٔ حیران
زبان خنجر او داده مهلتی به عدوولی به قتل ویش با اجل یکیست زبان
سخن به خاتمه گردید محتشم نزدیکبیا و رخش بیان بیش ازین سریع مران
ز اختراع طبیعت که هرچه پیش گرفتز پیش برد به عون مهیمن منان
پی نزول شه دهر و شاهزادهٔ عصربه عیش خانهٔ قزوین ز خطهٔ شروان
ازین دو بیت مسلسل که چارتار کننددعا و خاتمهٔ نظم نیز ساز بیان
نزول شاه به قزوین بود مبارک و سعدکزین جهان فساد است مهد امن و امان
دگر نزول سر شاهزاده‌ها که به کامرسید عالم از آن پادشاه عالمیان