گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۶۵ - فی مدح دستورالاعظم ابوالمید میرزا جابری طاب ثراه

باد مسعود و همایون خلعت شاه جهانبر وزیر جم سریر کامکار کامران
آصف اعظم مهین دستور خاقان عجممرکز عالم گزین معیار پرگار جهان
میرزا سلمان سلیمان زمان فخر زمینپایهٔ دین و دول سرمایهٔ امن و امان
آن که از جوهرشناسی روز بازار ازلفخر کرد از جوهر ذاتش زمین بر آسمان
وانکه گنجور کزو آفرینش برنیافتگوهری مانند او در مخزن آخر زمان
هست رایش پادشاهی کز ازل دارد لقبمه‌لوا فرمانروا کشورگشا گیتی‌ستان
برخی از اوصاف او در آصف بن برخیاستزان که از کرسی نشین فرقت تا کرسی نشان
بر سر طور ظفر او راند موسی وار رخشدر تن دهر سقیم او کرد عیسی‌وار جان
بود دهر پیر را طبع زلیخا کاین چنینشاهد یوسف جمال عهد او کردش جوان
آن چه گردان توانا در جهانگیری کننددر بنانش می‌تواند کرد کلک ناتوان
خلق بهر داوری بر آستانش صف زنندآفتاب خاوری چون سر زند از خاوران
آستینش جبههٔ فرسایندهٔ میر و وزیرآستانش سجدهٔ فرمایندهٔ سلطان و خان
دهر معلول از علاجش خستهٔ عیسی طبیبخلق عالم در پناهش گله موسی شبان
می‌تواند کرد تدبیرش به یکدیگر به دلثقل و خفت در مزاج آهن و طبع دخان
مانده پرگاری ز حفظش کز برای پاس مالدزد چون پرگار می‌گردد به گرد کاروان
از نهیب نهی او در نیمه ره باز ایستدتیر پرانی که بیرون رفته باشد از کمان
گوی را از جا بجنباند به نیروی قضاگر کند احساس منع از صولت او صولجان
انتقامش چون کند دست ضعیفان راقویپشه در دم برکند گوش از پیل دمان
مژدهٔ عونش چو سازد زیر دستان را دلیراز تلاش روبه افتد در زیان شیر ژیان
عون او خلق جهان از از بد عالم پناهعهد او عهد و امان را تا دم محشر ضمان
گر بدندی در زمان او به جای جود و عدلشهره گشتی بخل و ظلم از حاتم و نوشیروان
بحر بازی بازی از در و گوهر گردد تهیچون کند وقت گوهر بخشی قلم را امتحان
های و هوی و لشگر و خیل و سپه در کار نیستعالمی را کان جهان سالار باشد پاسبان
از پی گنجایش برخاست دیوار حجاباز میان چار دیوار مکان و لامکان
بی‌طلب حاضر شود چون خوردنیهای بهشتبر سر خوان نوالش هرچه آید در گمان
عرشیان آیند اگر بهر تواضع بر زمینخسروان را آستین بوسند و او را آستان
در زمین ذات و خیر دولتش روزی که کردنصرت استیلا پی رد جلای ناگهان
دهر هم دولت یمینش گفت و هم نصرت یسارچرخ هم شوکت قرینش خواند و هم صاحبقران
خلعتی کایزد به قد کبریای او بریددر زمان شاه عالی همت حاتم زمان
گر بریزند از در جوئی به هامون آب بحرور به بیزند از گوهر خواهی به دقت خاک کان
ور ملک از کارگاه قدرت آرد تار و پودور فلک از نقش بند غیب گیرد نقشدان
نقش تشریفی چنان صورت نمی‌بندد مگردر میان دستی برآرد نقش پرداز جهان
وه چه تشریف آسمانی در زمین انجم نماسهو کردم آفتابی بر زمین اختر فشان
بر سر تشریح تاجی فرق گوهرهای فردبا کمر در جوهراندوزیش دعوی در میان
در خور آن تاج تابان جقه‌ای کز همسریمی‌زند پر بر پر خورشید در یک آشیان
از شعاع چارقب روز و شب اندر شش جهتمشعل خورشید مخفی و سواد شب نهان
از علامت‌های تشریف شریف آصفیهمرهش زرین دواتی سربه سر گوهرنشان
از پی تشریف اسبی در سبک خیزی چو بادزیر زین آسمان سنگ از گوهرهای گران
مرکبی کاندم که آرمیده راند راکبششام باشد دهری خفتن در آذربایجان
توسنی کز روز باد پویه‌اش گوی زمیندر شتاب افتد چو کشتی کش دواند بادبان
از در مغرب برانگیزد سم سختش غبارگر به مشرق نرم یابد در کف فارس عنان
بردن نامش گر ابکم بگذراند در ضمیرتا ابد در خویش یابد نشاه طی لسان
رنگ خنگ آسمان دارد ز سر تا پا که هستآفتابش ماه پیشانی هلالش داغ ران
بهر این تشریف از پر کله تا نعل رخشتهنیت فرض است بر خلق زمین و آسمان
حاصل از وی چون گران شد مسند از هر باب کردعقل تاریخی تجسس هم گران و هم روان
اعتمادالدولتش بد چون درین دولت لقبآن لقب را دوخسان آورد طبع نکته‌دان
گر چو یک سال آمد افزون بود عین مصلحتتا به این علت مصون ماند ز چشم حاسدان
قصه کوته چون قدم دروای فکرت نهادعقل دور اندیشه در اندیشهٔ اصلاح آن
طبع دقت پیشه بر اندیشه سبقت کرد و گفتاعتمادالدوله افسر بخش بادا در جهان
آصفا عالم مدارا بختیارا داوراای به زور بخت کامل قدرت و بالغ توان
عرضه‌ای دارم چه قول مردم بالغ سخنهم طویل اندر مضامین هم قصیر اندر بیان
طوطی شیرین زبان شکرستان عراقکز جفای قرض خواهان بود زهرش در دهان
با وجود این همه بی‌دست و پائیها که داشتگشته بود از تنگدستی عازم هندوستان
وان چه بیش از جمله‌اش آواره می‌کرد از وطنقرض پر شلتاق دیوان بود آن بار گران
تا که از امداد صاحب مژده بخشش رسیدبخشش مقرون به تشریف شه صاحبقران
من به این پاداش بر چیزی که حالا قادرمهست ارسال ثناها کاروان در کاروان
بی‌تکلف صاحبا کردی ز وامی فارغمکز هراسش بود بی‌آرام در تن مرغ جان
وز طلب گشتند بر امید دیگر لطف‌هاقرض خواهان دیگر هم اندکی کوته‌زبان
ای تمام احسان اگر در عهد شاهی این چنینکز زر و گوهر خزاین را تهی کرد آن چنان
بنده را یکبارگی از قرض خواهان واخریسود پندارم درین سودا بود بیش از زیان
محتشم ای در فن خود از توقع برکنارآمدی آخر درین فن نیک بیرون از میان
بحر خواهش را کرانی نیست پیدا لب ببندپس زبان بگشای در عرض دعای بیکران
تا درین کاخ عظیم‌الرکن خوش بنیان دهنداز بنای بی‌زوال دولت و ملت نشان
پایهٔ بنیان این ملت تو باشی پایداراعظم ارکان این دولت تو باشی جاودان