قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در مدح شاه طهماسب صفوی
صد شکر کز شفای شهنشاه کامراننوشد لباس امن و امان در بر جهان
از کسوت کسوف برون آمد آفتابوز قیروان کشید تتق تا به قیروان
ماهی که یک دو مرحله آمد فرو ز اوجبازش نشانده است ولایت بر آسمان
نجم سپهر سلطنت آن رجعتی که داشتبا استقامت ابدی یافت اقتران
شهباز اوج ابهت از باد تفرقهدل جمع کرد و شد متمکن بر آشیان
نخل بزرگ سایه بستان سروریرو در بهار کرد و برون آمد از خزان
چابک سوار عرصهٔ اقبال زین نهادبر خنگ کامرانی و شد باز کامران
در ساحت وجود شه کامیاب شدصحت گران رکاب و تکسر سبک عنان
از بهر زیب دادن اورنگ خسرویشد بارگه نشین ملک پادشه نشان
طهماسب پادشاه که پیش درش به پاستصد پاسبان همه ملک و پادشاه و خان
شاهنشهی که گشت ازو پای کایناتدر شاه راه مذهب اثنی عشر روان
فرمان دهی که رونق دین محمدیداد آن چنان که بود رضای خدا در آن
زنجیر عدل بسته چنان که اعتماد پاسدارد شبان به گرگ ستم پیشه عوان
در جنب کاخ رفعتش افتاده بس قصیرارکان قصر قیصر و ایوان اردوان
نوشیروان کجاست که بیند کمال عدلطغرل تکین کجاست که بیند علوشان
در پای باد پای مرادش همیشه چرخگوئیست سر نهاده به فرمان صولجان
با قوت قضا نکند رخنه در هواکز بینفاذ او بجهد تیری از کمان
روز دغا چو پای در آرد به رخش کینگوش فلک گران شود از بانگ الامان
وقت سخا چو دست برآرد به کار بذلدر یک نفس دمار برآرد ز بحر و کان
یک فرد آفریده خدا کز ترحمشغرق تنعمند درین تیره خاکدان
چندین هزار مفلس و محتاج و بینواچندین هزار عاجز و مسکین و ناتوان
داده است ذوالجلال به شخص جلالتشتشریف عمر سرمدی و عز جاودان
هر یک نفس ز عمر ابد اقتران ویروح جدید میدمد اندر تن جهان
امن و امان عالم کون و فساد راستآن خسرو زمین و زمان تا ابد ضمان
خواهد نهاد غاشیه مدت حیاتآن شهسوار بر کتف آخرالزمان
تخت بلند پایه بنو زیب ازو چه یافتبخت جهان پیر دگر باره شد جوان
دشمن که بسته بود به قصد جدل کمرفتح آمد از کنار و زدش تیغ بر میان
هرکس که دعوی فدویت به شاه داشتگر بود از ته دل و گز از سر زبان
چرخ از دو روزه عارضه آن جهان پناهدر دوستی و دشمنیش کرد امتحان
تا دشمنان آن ملک و انس و جان شونداز یاس پشت دست گران جیب جان دران
دستی ز غیب آمد و صد ساله راه بستسدی میان دست و گریبان انس و جان
یارب مباد عهد شبان دگر نصیبآن گله را که موسی عمران بود شبان
شکر خدا که تخت خلافت ز فر شاهباز از زمین رساند سر خود بر آسمان
شکری دگر که از اثر صدق این خبرزد تیر مرگ بر دل اعدا خبر رسان
وز لطف بر جراحت ما مرهمی نهادکاسوده گشت از آن دل و آرام یافت جان
معمورهٔ جهان که نبود ایمن از خطربخشید از انقلاب زمان ایزدش امان
شکر دگر که در حرم آن جهان پناهضایع نگشت خدمت معصومهٔ جهان
زهرا ز هادتی که ندادست روزگارشهزادهای به طاعت و تقوای او نشان
مریم عبادتی که سزد گر سپهر پیرسجادهاش به دوش کشد همچو کهکشان
بلقیس روزگار پریخان که روزگاراز صبر بر مراد خودش ساخت کامران
واندر تن مبارکش از محض لطف کردجانی دگر ز صحت شاه جهانیان
وان سیل غم که در پی آن شاهزاده بوداز وی گذشت و شد متوجه به دشمنان
وان آتشی که مضطربش داشت چون سپندابر کرم ز غیب برو شد مطر فشان
تابنده باد در دو جهان کوکبش که هستشاه سپهر کوکبه را شمع دودمان
عمرش دراز باد که تدبیر صایبشدولت سرای شاه جهان راست پاسبان
وقتست کز نتایج اقبال بشنونداهل زمین دو تهنیت از آسمانیان
مفهوم عام تهنیت اول آن که رفتبیرون ز طالع شه صاحبقران قران
در عرصهای که بود عنان خطر سبکزان شهسوار گشت رکاب ظفر گران
بر ضعف پشت کرد و به قوت نهاد رویدین نبی به عون خدا ز آن خدایگان
بستان شرع مرتضوی زاب تیغ ویشاداب شد چنان که سبق برد از جنان
مضمون خاص تهنیت دیگر آن که شدقربانی برای شه آماده بیگمان
کز وی جسیم ترغنمی در بسیط خاکدوران نداده بود به دورانیان نشان
آری برای دفع بلای شهی چنیندهر احتیاج داشت به قربانی چنان
وآن اضطراب کشتی او در میان خوفتسکینپذیر گشت وشد از ورطه بر کران
در چارماهه خدمت خود در طریق صدقصد ساله راه بیشتر آمد ز همگنان
در خیرهای مخفی و طاعات مختفیکاری که داشت ساخت ز معبود غیبدان
ایزد برای حکمتی از نور فاطمهکرد آن ستاره بر فلک احمدی عیان
وز بهر خدمتی که نیامد ز دست غیرداد این یگانه را به شه پادشه نشان
منت خدای را که دل شاه دین پناهآیینه است و نیست درو صورتی نهان
تابیده بر ضمیر همایونش از ازلنوعی که بوده صورت اخلاص این و آن
شاها غلام ادعیه خوان تو محتشمکز به دو فطرت آمده مداح خاندان
واندر صفات کوکبه پادشاهیشسی سال شد که کلک به ناله است در بنان
وز بهر جان درازی نواب کامیابکوته نمیکند ز دعا یک زمان زبان
امروز پای بادیه پویش روان چو نیستکاید دوان به سجده آن خاک آستان
بهر یگانه پادشه خود که در دو کونفرض است شکر سلطنتش بر یکان یکان
هر لحظه میکند ز دعاهای بیریاصد کاروان به بارگه کبریا روان
یارب به صفدری که اگر اتصال شرقخواهد به غرب واسطه برخیزد از میان
کز بهر استقامت دین ساز متصلاین سلطنت به سلطنت صاحبالزمان