قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴ - در شکایت اهل روزگار و حسب حال خود گفته
ز تاب مشگل اگر نگسلد رگ جانمکه کار تنگ شد از پیچ و تاب دورانم
نمیرود به جنان پای کس به این تعجیلکه دست من ز جنون جانب گریبانم
بجاست پردهٔ گوش فلک که بسته هنوزدرون سینه به زنجیر صبر افغانم
جهان ز فتنه چه دارد خبر که در بند استهنوز سیل جهانگیر چشم گریانم
ستون کوه سکون بنای صبر مراخلل مباد که صد هزار طوفانم
عجب اگر نزند روح خیمه جای دگرکه سخت رفته ز جا جسم سست بنیانم
اگر بهم زنم از کین هزار سلسله راعجب مدان که چو زلف بتان پریشانم
ازین بدتر گلهای نیست از زمانه مراکه برده ریشه فرو در زمین کاشانم
ز بس نفاست ذاتی که خلق کاشان راستمن از صفات زبون ننگ شهر ایشانم
به من تراوش نزلی که لطف ایشان راستنزول آیت بیزاریست در شانم
ازین ملک صفتان نفیس فطرت نیستیکی که آورد اندر شمار انسانم
در این میانه من پست فطرتم خزفیکه منتظم شده در سلک درو مرجانم
شود نصیب که دامان سلک گوهرشانز گرد صحبت جانگاه خود بیفشانم
بزرگ این همه گر خلق مشفق خلقیستبه حاجتی من اگر در زمانه درمانم
برآورد به طریقی که عقل ماند ماتولی غبار ز جسم و دمار از جانم
درین بلا که منم با وجود ضعف قوابه جز جلای وطن نیست هیچ درمانم
مرا که دل کشد آزار رنج ویرانیازین چه سود که خوانند گنج ایرانم
مراست در ملکوت آشیان و همت پستبه خاک تیره در این ملک کرده یکسانم
ز حمل جور من این جا ذلیل در همهجاعزیز پادشهان حاملان دیوانم
اگر به هند روم طوطیان ذخیره کنندجهان شکر از ریزه چینی خوانم
و گر به چین کنم آهنگ نقش مانی راکشد به خاک سیه کلک عنبرافشانم
ور انتخاب کنم از جهان خراسان راکسی نبیند از اعدا دگر هراسانم
و گر به خاک سیاهم کشد زمانه هنوزز سرمه بیش بود قدر در صفاهانم
ز شاک شوق کشندم به پا خزاین لعلاگر به خواب ببیند در بدخشانم
کشند رنج ستورانم از کشیدن گنجاگر نصیب ز ایران برد به تورانم
به هم نمیرسد از شغل طرفةالعینیچو چشم فکرت من چشم عیب جویانم
به سحر طبع مهندس اگر کنم هنریکه چشم دهر شود تا به حشر حیرانم
ز لفظشان نرسد شهد بارکالهیبه کام طوطی خوش لهجه زبان دانم
ور از زبان سخنی سر زند که باید شدبه حکم عقل از آن اندکی پشیمانم
کنند نسبت چندان خطا به من که مگربه کفر کرده تکلم زبان ایمانم
اگر شوند ز تعلیم عندلیب زبانهزار مرغ زبان بسته در گلستانم
همین که در سخن آیند از کمال غرورکنند نام زبون لهجه و بد الحانم
حجاب یک دوکسم گشته بس که دامنگیرز داغ کاری خامان کشیده دامانم
رسد چو کار به این کان حجاب هم برودچه شعلهها که برآید ز سوز پنهانم
من از ستایش اشراف ملک این دیدمکه رفته رفته سیه گشت روی دیوانم
هنوز با دل پرداغ و سینهٔ پردردزبان پر خطر خویش را نگهبانم
ز تاب رنگ بگرداند آفتاب آن روزکه من ز دفتر عزت ورق بگردانم
غرور غفلتشان بین که ایمنند به اینکه در نیام شکیب است تیغ برانم
اگر چه نرم کمان آفریدهاند مراگذار میکند از سنگ خاره پیکانم
به بیگزندی من نیست هیچ انسانیولی دمی که دمم گرم گشت ثعبانم
مرا به تیغ زبان رنجه کردن آسان نیستکه قتل عام جهانیست کار آسانم
گرفتهام دو جهان در هنر ولیک هنوزبرون نیامده الماس ریزه از کانم
اگرچه کرده خدا شیر بیشه سخنماز آن ستمکش خلقم که کند دندانم
به دامن کسی از من نمینشیند گرداگر کند ز مذلت به خاک یکسانم
بدین که سنگ گران نیست در ترازوی هجوچه ارزن از سبکی کردهاند ارزانم
اگر به فرض زنم لاف کز جمیع جهاتمنم که زینت و زیبت جهات و ارکانم
ور از یکانگی فطرت آورم به زبانکه کرده واحد یکتا وحید دورانم
و گر بلند بگویم که از بلندی نظمرسیده نوبت زدن بر ایوانم
و گر ملوک سخن را به گردن از دعویکنم کمند که مالک رقاب ایشانم
که میزند در انکار این ز دشمن و دوستبه غیر من که ز خود کمتری نمیدانم