گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - تجدید مطلع

من و دو اسبه دوانیدن کمیت قلمبه مدح یکه سوار قلم رو آدم
من و مجاهده در راه دین به کلک و زبانز وصف شاه مجاهد به ذوالفقار دو دم
من و رساندن صیت ثنا ز غرفهٔ ماهبه آفتاب فلک چاکر فرشتهٔ حشم
ولی خالق اکبر علی عالی قدرکه هست ناطقه پیش ثنای او ابکم
علیم علم لدنی کزو ورای نبیهمین یگانه خداوند اعلم است علم
امین گنج الهی که راز خلوت غیبتمام گفته به او مصطفی بوجه اتم
محیط مرکز دل کانچه در خیال هنوزنداده دست بهم هست پیش او ملهم
شهی که خواهد اگر اتحاد نوع به جنسدهند دست معیشت به هم رمض و اصم
و گر اراده کند فصل را مبه این نوعکمند ربط و مساوات بگسلند ز هم
دل حقیر نوازش که جلوه‌گاه خداستچو کعبه‌ایست که از عرش اعظم است اعظم
ز فرش چون ننهد پا به عرش بت‌شکنیکه بختش از بردوش نبی دهد سلم
به معجزش زد و صد ساله ره رساند بادزبان ابکم فطری سخن به گوش اصم
به جنب چشمهٔ فیضش سر تفاخر خویشبه جیب جاه فرو برده از حیا زمزم
چه او که دیده امینی که در حریم وصالمیان سر خدا و نبی بود محرم
پس از رسول به از وی گلی نداد برونقدیم گلبن گل بار بوستان قدم
در آمدن به جهان پای عرش سای نهادز بطن شمسه برج شرف به فرش حرم
قدم نهاد برون هم به مسجد از دنیاز فتنه زائی افعال زاده ملجم
دو در یک صدفش را نمونه بودندیبه عیسی ار ز قضا موسی شدی توام
به بحر اگر فتد اوراق مدح و منقبتشز حفظ خالق یم تا ابد نگیرد نم
ببین چنین که رسیده است از نعیم عطابه بلبلان گلستان منقبت چه نعم
علی‌الخصوص به سر خیل منقبت گویانکه ریختی در جنت بها ز نوک قلم
فصیح بلبل خوش لهجه کاشی مداحکه بود روضهٔ آمل ازو ریاض ارم
به مدح شاه عدو بندش از مهارت طبعچو داد سلسلهٔ هفت بند دست بهم
اگر به سر خفی بود اگر بوجه جلیبرای او صله‌ها شد ز کلک غیب رقم
به پیروی من گستاخ هم برسم قدیمبه حکم شوق نهادم بر آن بساط قدم
به قدر وسع دری سفتم از تتبع آنکه گر ز من نبدی قیمتش نبودی کم
ورش خرد به ترازوی طبع سنجیدیشدی هر آینه شاهین آن ترازو خم
در انتظار نشستم به ساحل امیدکه موج کی زند از بحر من محیط کرم
کی از ریاض امل سر برآورد نخلیکی از دلم برد آرد زمانه بیخ الم
رساند مژده به یک بار هاتفی که نوشتبرات جایزه شاه عرب به شاه عجم
سپهر کوکبه طهماسب پادشاه که بردبه یمن نصرت دین برنهم سپهر علم
مجاهدی که ز تهدید او بدیدهٔ کشندغبار راه عباد صمد عبید صنم
شهی که خادم شرعند در عساکر اوز مهتران امم تا به کهتران خدم
ز صیت تقویش از خوف نام خود لرزدچو لاله در گذر باد جام در کف جم
ز بیم شحنهٔ ناموس او عیان نشودز سادگی نرسد تا بس که روی درم
ز دست از شفق آتش بساز خود زهرهکه داده زان عملش اجتناب شاه قسم
سحاب با کف او داشت بحث بر سر فیضز شرم گشت عرق ریز بس که شد ملزم
دل و کفش گه ایثار در موافقت‌انددو قلزم متلاطم به یکدیگر منضم
سهیل لطفش اگر پرتو افکند بر زیرز آتش حسد آید به جوش خون به قم
مه سر علم او کند چو پنجه درازبه اشتلم ز سر مهر برکند پرچم
عمود خاره شکن گر کند بلند شودز باد ضربت او کوره در کمر مدغم
خمد ز گرز گران سنگ او اگر به مثلشود ستون سپر و دست و بازوی رستم
مبار زانش اگر تاخت بر زمانه کننددهند گاو زمین را ز فرط زلزله رم
به خیمه‌گاه سپاهش زمین کند پیدالکاشف از کشش بی‌حد طناب خیم
سگ درش نبود گر به مردمی ماموربه زهر چشم کند آب زهره ضیغم
فسون حفظش اگر بر زمین شود مرقومرود گزندگی از طبع افعی ارقم
ز شهسوار عرب کنده شد در از خیبرز شهریار عجم از زمانه بیخ ستم
فلک به باطن و ظاهر نمی‌تواند یافتدو شهسوار چنین در قصیده عالم
جهان به معنی و صورت نمی‌تواند جستدو شاه بیت چنین در قصیدهٔ عالم
عجب‌تر آن که یکی کرده با یکی ز خلوصبهم علاقه فرزندی و غلامی ضم
فلک سئوال کنانست ازین تواضع و نیستجز این مقاله جواب شه ستاره حشم
بدر که شاه ولایت بود چرا نزندپسر که شاه جهان باشد از غلامی دم
مهم دنیی و عقبی فتاده است مرابه این شهنشه اعظم به آن شه اکرم
کزو به روضهٔ رضوان رسم چه مرده به جانوزین بلجهٔ احسان رسم چه تشنه بیم
یگانه پادشها یک گداست در عهدتکه رفع پستی خود کرده از علو همم
ز بار فقر به جانست و خم نکرده هنوزبه سجدهٔ ملکان پشت خود برای شکم
برون نرفته برای طمع ز کشور شاهاگر به ملک خودش خوانده فی‌المثل حاتم
کنون که عادت فقرش نشانده بر سر راهکه روبراه نیاز آر یا به راه عدم
همان به حالت خویش است و بی‌نیازی راشعار و شیوهٔ خود کرده از جمیع شیم
هان به وقت همت مدد نمی‌طلبدز اقویای جهان در میان لشگر غم
اگر کریم به بارد ز آسمان حاشاکه جز ز پادشه خود شود رهین کرم
چو داغ با دل خونین نشسته تا روزیز لطف شاه پذیرد جراحتش مرهم
قسم به شاه و به نعماش کانچه گفتم ازوفلک مطابق واقع شنید و گفت نعم
چو محتشم شده نامش اگر مسمی رابه اسم ربط دهد شاه ازو چه گردد کم
همیشه تا ز پی بردن متاع بقاکند فنا بره دست برد پا محکم
برای پاس بقای تو از کمند دعادو دست او به قفا بسته باد مستحکم