گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۷ - در مدح شاهزاده پریخان خانم بنت شاه طهماسب صفوی

دارم از گلشن ایام درین فصل بهارآن قدر داغ که بیرون ز حسابست و شمار
اولین داغ تف آتش و بیداد سپهرکز تر و خشک من زار برآورده دمار
داغ دیگر روش طالع کج‌رو که شودکشتی نوحم اگر جای نیفتد به کنار
داغ دیگر نظر دوست به دشمن که از آندلم از رشگ فکار است و رخ از اشک نگار
داغ دیگر ستم‌اندیشی اعدا که نیندراضی الا به هلاک من آزرده زار
داغ دیگر غم افتادگی از پا که مدامبه عصا دست و گریبانم ازو نرگس وار
داغ دیگر اسف و قر خود آن کوه گرانکه شدش از سبب فقر سبک قدر و عیار
داغ دیگر سبب انگیختن از بهر طلبکه ازین شغل خسیس‌اند عزیزان همه خوار
اثری مانده ز هر داغ وزین داغ عجباین اثر مانده که نگذاشته از من آثار
کاش صد داغ دیگر بودی و بر دل نبدیزخم این داغ کزو جان عزیز است فکار
ای فلک این چه بهارست که از بوالعجبیمی‌نماید به من از هیات گل هیبت خار
غنچه در دیدهٔ من اخگر و گل آتش تیزارغوان بر سر آن شعلهٔ ریزنده شرار
لالهٔ پیراهنی آلوده به خونابهٔ داغچاک چون جیب شکیب من بی‌صبر و قرار
می‌نماید به نظر سایهٔ سرو و چمنمروز پرنور چو گیسوی شب صاعقه بار
بر لب آب روان سبزه شبنم شستهمژه اشک فشانیست به چشم من زار
نیست در گوشه باغم متمیز در گوشبانگ زاغ و زغن و نغمهٔ قمری و هزار
کرده از سلسله جنبانی سلطان جنونصبر و آرام و قرار از من دیوانه فرار
از ثریا به ثری برده فرو بخت نگونمهجه رایت اقبال مرا از ادبار
از ریاض طرب آورده به دشت تعبمچرخ غدار که بر کینه نهاده‌ست مدار
دهر مشکل که ازین پستیم آرد بیروندور هیهات کزین ورطه‌ام آرد به کنار
مگر از زیر و زبر کردن بنیاد غممقدرت خویش کند آینهٔ دهر اظهار
مریم ثانیه کز رابعهٔ چرخ اسیرسجده خواهند کنیزان وی از استکبار
آسمان کوکبه شهزاده پریخان خانمکاسمان راست به خاک در او استظهار
آفتابی که اگر از تتق آید بیرونظلمت اندر پس صد پرده گریزد به کنار
کامیابی که اگر طول بقا در خواهدبر حیاتش کشد ایزد رقم استمرار
حفظ او گر نبود دست بدارد از همچون حباب این کروی قلعه روئینه حصار
حرف تانیث گر از آینه گردد منفکنیست ممکن که برو عکس فتد زان رخسار
ز جهان راندنش از غیرت هم نامی خودگر پری همچو بشر جلوه کند در ابصار
از نگارین صور جاریه‌های حرمشصورتی را که کشد کلک مصور به جدار
ز اقتضای قرق عصمت او شاید اگرروی برتابد و از شرم کند در دیوار
در ریاض حرم او که دو صد گلزار استنکند آب و هوا تربیت نرگس زار
که مبادا فتد از هیات نرگس چشمیبه گل عارض آن شمسهٔ خورشید عذار
گر به سیمای وی از روزن جنت حوریخفته خواب عدم را به نماید دیدار
تا نگوید که چه دیدم فلکش گرچه ز نوبدهد جان ولی از وی بستاند گفتار
گر زمین حرمش از نظر نامحرمروز و شب مخفی و مستور ندارد ستار
سایه زان پیکر پر نور بی‌فتد به زمیننه به اعجاز به میراث رسول مختار
قصد ایثار ذخایر چکند در یک دمبحر ذخار برآرد ز کف او زنهار
بهر یک تن چو کند قافلهٔ جود رواننگسلد تا به دم صور قطارش ز قطار
عدل او چون شکند صولت سر پنجهٔ ظلمخنده بر باز زند کبک دری در کوهسار
سایهٔ بخت سیاه از سر خصمش نرودگر شود فی‌المثل از مرتبهٔ خورشید سوار
سروراوندی دلشاد که از مرتبه استفرش روبندهٔ کنیزان تو را ز آنها عار
وز دل و دست تو بر دست و دل با ذلشانبیش از آنست تفاوت که زیم بر انهار
یافت از جایزه مدحت ایشان سلمانآن قدر رتبه که گردید سلیمان مقدار
من که سلیمان زمان توام از طبع سلیموز در مدح تو بر بحر و برم گوهربار
وز سخنهای قوی خلعت پر زور مدامبختیانم به قطارند و روان در اقطار
وز جواهر کشی بار دواوین منستحاملان را همه‌جا گرم‌تر از من بازار
با چنین قدر رفیعی که درین قصر وسیعبر دل تنگ حسود آمده آشوب گمار
آن چنانم که اگر حال مرا عرض کندبه جناب تو خبیری به سبیل اخبار
دهی انصاف که اعجاز بود ناکردنبا چنین خاطر افکار خطا در افکار
طرفه حالی است که گر خاک مرا باد برداز تبرک به خطا و ختن و چین و تتار
دور نبود که ز انصاف سپهر کحلیتوتیا وار عزیزش کند اندر انظار
وندرین ملک اگر راه کنم در بزمییا به راهی ابدالدهر نشینم چو غبار
به سخط کس نکند با من بیچاره سخنبه غلط کس نکند بر من افتاده گذار
گرچه از بی‌بدلی مرکز نه دایره‌امنیست دیار به من یار درین طرفه دیار
قصد کوته ملکا بلبل خوش لهجهٔ تومحتشم نادره اندیشهٔ شیرین گفتار
دارد آزرده درونی ز وضیع و ز شریفدارد اشفته دماغی ز صغار و ز کبار
حال خود عرض نمی‌دارد از آن رو که مبادطبع علیا کشد از رهگذر آن آزار
یک دعا می‌کند اما و دعا این که ز غیبفکند در دل الهام پذیرت جبار
که ز افراد بشر پیش ز فوق بشریکیست مشغول دعایت به عشی و ابکار
وز غلامان تو آن بندهٔ بی‌همتا کیستکه مباهیست به او دور سپهر دوار
وز کدامین فدوی چاکر کار آمدنیخواهد آمد به زبان تو ز یاد از همه کار
وز کجا نظم که خواهد به میان باقی ماندنام نواب معلی تو تا روز شمار