قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - ایضا در مدح شاهزاده پریخان خانم فرماید
گشت در مهد گران جنبش دهر آخر کارخوش خوش از خواب گراندیدهٔ بختم بیدار
ادهم واشهب پدرام شب و روز شدندزیر ران امل از رایض صبرم رهوار
داروی صبر که بس دیر اثر بود آخراثری داد که نگذشت ز دردم آثار
کشتی را که به یک جذبهٔ گرداب تعبدور میبرد به ته بخت کشیدش به کنار
دیر شد خسرو بهجت سپهانگیز ولیزود از خیل غم و درد برآورد دمار
آخر آن کلبه که زیبش ز حجر بود اکنونبدر و گوهرش آراسته شد سقف و جدار
خشک بومی که برو چشم جهان زار گریستشد به یک چشم زدن رشک هزاران گلزار
این نسیم چه چمن بود که از بوالعجبیدر خزان زد به مشام دل من بوی بهار
این رحیق چه قدح بود که بر لب چو رسیددگر از ذوق نیابد به زبان نام خمار
منم آن نخل خزان دیده که دارم امروزبه بشارات بهار ابدی استبشار
گلشن بخت من است آن که ز اقبال دروزده صد خرمن گل جوش زهر بوتهٔ خار
به زمین دشمن سرکوفتهام رفته فروز جهان حاسد کمحوصلهام کرده فرار
این ازان رشک که الحال از آن حالت پیشآن ازین غصه که امسال به صد عزت بار
کرده از قوت امداد خودم رتبه بلندداده در ساحت اعزاز خودم رخصت یار
پایهٔ تقویت زهرهٔ برجیس مقامسایهٔ تربیت شمسهٔ بلقیس وقار
پادشاه ملک و انس پریخان خانمکه ز شاهنشهی حور و پری دارد عار
مریم فاطمه ناموس که ناموس جهاندارد از حسن عفافش چو ملک هفت حصار
قسمت آموخته در گه رزاق کبیرکه کفش واسطهٔ رزق صغار است و کبار
آن که با عصمت او رابعهٔ حجلهٔ چرخدر پس پرده به رسوائی خود کرد اقرار
وانکه با عفت وی کوه گران سنگ نموددعوی وزن ولی پیش خرد کرد انکار
تا درین قصر مقرنس نتواند دادنکش نشان از رخ آن شمسهٔ خورشید عذار
به کسی بخت به خوابش هم اگر بنمایدنگذارد که شود تا به قیامت بیدار
عهد علیای کمین جاریهاش بندد اگرچرخ بر ناقهٔ خود گیردش از بهر مهار
درکشد ناقهٔ مهار از کف او گر نکندسر تانیث خود اول به ضرورت اظهار
عطر پروردهٔ هوای حرم عالی اوبر زمین مشک فشان چون شود و عالیه بار
جنبش از باد برد حکمت بی چون بیرونکه مبادا به مشامی کند آن نفخه گذار
ماه کز خیل ذکور است ز غم میکاهدکه ز نامحرمیش نیست در آن حضرت بار
مهر کز سلک اناث است امیدی داردکه به آئین کنیزان شودش آینه دار
ماه اگر برقع از آن رخ به غلط برداردغضبش حسن بصیرت ببرد از ابصار
نیست بر دامن پاک آنقدرش گرد هوسکه بر آئینهٔ مهر از اثر هیچ غبار
لرزد از نازکی خوی لطیفش چون بیدباد چون بر قدمش گل کند از شاخ بهار
شمع بزمش اگر از باد نشیند مه و مهرسر بر آرند سراسیمه ز جیب شب تار
سایه را خواهد اگر از حرم اخراج کندمانع پرتو خورشید نگردد دیوار
ای کهان سپه صف شکنت پیل شکوهای سگان حرم محترمت شیر شکار
حکم جزمت همه جا همچون قضا بیمهلتتیغ قهرت همه دم همچون اجل بی زنهار
تقویت جسته ز عونت قدر ذی قدرتتربیت دیده به دورت فلک بیپرگار
صیت انصاف تو چون آبروان در اطرافذکر الطاف تو چون باد وزان در اقطار
بر نشان کف پایت رخ صد ماه جبینبر هلال سم رخشت سر صد شاه سوار
در رکابت همه اصناف ملک غاشیه کشاز صفات همه اوراق فلک غاشیهدار
از برای مدد لشکر منصور تو بسنصرت و فتح که تازان ز یمیناند و یسار
گر فتد بر ضعفا پرتوی از تربیتتای قدر قضا قدرت گردون مقدار
پشه و مور و ملخ فیالمثل ار عظم شوندهمه پیل افکن و اژدر در و سیمرغ شکار
من کزین بیشتر از رهگذر پستی بختداشتم تکیه که از خار و خس راهگذار
این دم از لطف تو ای شمسهٔ ایوان شرفاین دم از عون تو ای زهرهٔ گردون وقار
پای بر مسند مه مینهم از استیلاتکیه بر بالش خود میکنم از استکبار
وین هنوز اول آثار ترقیست که منتازه باغ شجرانگیزم و تو ابر بهار
بنده پرور ملکا گرچه ز دارائی ملکداری از هند و حبش تا بدر چین و تتار
جان فشانند غلامان فدائی بیحدمدح خوانند مطیعان ثنائی بسیار
یک غلام است ولیکن ز سیاه و ز سفیدیک مطیع است ولیکن ز کبار و ز صغار
که اگر دست اجل جیب حیاتش بدردوندرین بقعه کند نقد بقا بر تو نثار
وز گلستان ثنای تو به حسرت به بردبلبل نطق وی آن طایر نادر گفتار
جای او هیچ ستاینده نگیرد در دورگر کند تا باید سعی سپهر دوار
محتشم لاف گزاف این همه سبحاناللهخود ستائیست کند به که کنی استغفار
پیش بلقیس و شی کز پیش از حور و پریفوج فوجاند دوان بندهوش و چاکروار
تو که باشی که کنی چاکری خود ظاهرتو که باشی که کنی بندگی خود اظهار
از تو این بس که دهی آینهٔ او ترتیباز تو این بس که کنی ادعیهٔ او تکرار
آفتابا به خدائی که خداوندی اوستسبب ظابطه رابطهٔ لیل و نهار
به رسولی که شب طاعت از افراط قیامخواند مزملش از غایت رافت جبار
به امیری که در احرام نمازش هر شببانگ تکبیر ز تکبیر رسیدی به هزار
کاندرین ظلمت شب کز اثر خواب گراننیست جز چشم من و چشم کواکب بیدار
آن قدر میکنم از بهر بقای تو دعاکه مرا میرود از کار زبان زان اذکار
آنقدر ذکر تو میآورم از دل به زبانکه مرا میفکند کثرت نطق از گفتار
تا شود ظل همای عظمت گستردهز خدیوان جهان حارث گیتی سالار
ظل نواب همایون نشود کم ز سرتوز سر خلق جهان ظل تو تا روز شمار