شمارهٔ ۹۳ - و له ایضاً الرَّحممَه
المنة الله که گرفتار کمندیگشتیم و برستیم زهر قیدی و بندی
صد شکر که بخت خوش و اقبال بلندمبه نمود گرفتار سر زلف بلندی
شادم که به پای دل دیوانه نهادماز سلسله ی زلف گره گیر تو بندی
جز خال به روی تو ندیدم که به مانداز سوخته بر آتش سوزنده سپندی
بگشا به شکر خنده لب لعل و به بخشاشوریده دلان را زکرم پسته و قندی
چون خاک شدم پست، مگر بر سرم از مهرروزی فکند سایه ی قد سرو بلندی
یا شاه سواری زسر لطف و کرامتروزی کندم پی، سپهر سم سمندی
در سایه الطاف علی، شاه ولایتایمن شده، رستیم ز هر بیم و گزندی
در صومعه تا چند توان بود «محیطا»برخیز و قدم زن به ره میکده چندی