شمارهٔ ۸۲ - ایضاً منه علیه الرَّحمَةِ و الغُفران
ای دل ز غنم کم گو، از فقر و فنا دم زنسلطان حقیقی شو، پا بر همه عالم زن
این ملکت فانی را، با دون طلبان بگذاردر دولت باقی چنگ، چون زاده ی ادهم زن
رب ارنی گویان، در طور تقرب شوبی واسطه ی جانان، ای موسی جان دم زن
این قالب تن بفکن، این قید روان بشکندر چرخ تجرد گام، چون عیسی مریم زن
ای رشک ملک روزی، از پرده بیا بیرونوز عارض گندم گون، راه دل آدم زن
از راه وفا مرهم، بر زخم دل ما، نهبا تیغ بلا بر آن، زخمی زن و محکم زن
جمعیت دل ها را، آشفته اگر خواهیآشفته نما گیسو، این سلسله بر هم زن
مستان محبت را، پیمانه نیارد شورپیمانه به خاک افکن، بر کشتی و بر یم زن
این پند «محیط» از جان، به پذیر که یابی سودبا مهر علی و آل، اندر دو جهان دم زن