گنج

شمارهٔ ۸۱ - ایضاً غزل: منه تَغَمَّده الله تعالی بِغُفرانه

من شیفته و مست و خراب از غم یارمحیران و جگر سوخته از هجر نگارم
گر یار مرا باز نخواند به سر خویشمن خون جگر در غمش از دیده به بارم
سوگند بدان عهد که با زلف تو بستمجز بر سر زلفت به کسی دل نسپارم
یا رب سببی ساز که باز آن خم گیسویک روز به چنگ آرم و جان را به سپارم
ای کاش ، که آن شوخ پری چهره ی طنّازباز آید و چون ماه، نشیند به کنارم