شمارهٔ ۴۸ - مختوم به مدح مولای متقیان و امیرمؤمنان علیه السلام
مدام فتنه از آن چشم مست میریزدولی به جان من میپرست میریزد
نگار من چو نشنید به بزم و برخیزدبلا و فتنه ز بالا و پست میریزد
مدام خون جگر، جای اشک از دیدهبه لعل نوش تو دل، هرکه بست میریزد
گر از شکسته دلم ریخت چون عجب نبودکه باده ساغر آن، چون شکست میریزد
به دام فرصتت افتد چو خصم، خونش ریزکه خون تو گر، ازین دام جست میریزد
به دوش بار بلایی که جان من داردز قید این تن خاکی چو رست، میریزد
به تیر غمزه تو، آن را که میزنی سرو جانبه مقدمت ز پی ناز شست میریزد
مدام ساقی کوثر، به ساغر دل منمی ولایت خود، از الست میریزد
علی ذوالنعم که فیض و عطاغلام درگه او را، ز دست میریزد
پناه خستهدلان شاه راد، ناصر دینکه خون هرکه دل خلق خَست، میریزد