شمارهٔ ۲۸ - در منقبت مولای متقیان امیرمؤمنان علیه السلام
تهی زخویشم و سرشار آن چنان از دوستکه گر زپوست برآیم هر آن چه بینی اوست
زمن مپرس بد و نیک وضع عالم راکه هرچه در نظر آید مرا تمام نکوست
نکو است هرچه درآید مرا به پیش نظرکه هیچ پیش نظر نایدم به جز رخ دوست
زعشق روی توام منع می کند زاهدبیا و روی نگه کن که سخت تر از روست
حدیث دوستی زلف تو روزی زدم و می خوارانچو خوب در نگری داستان سنگ و سبوست
به چنین زلف تو روزی به شوخی دستگذشت عمری و دستم هنوز غالیه بوست
به چین زلف تو دل رفت و روزگاری شدخبر ندارم ازو در کدام حلقه ی موست
مرا تلق خاطر به سرو بالایی استکه بنده ی قد او هر چه سرو بر لب جوست
مرا تبی است که هر چیز او بود نیکونکوتر از همه این یک بود که نیکو خوست
غلام حلقه بگوشان ان بتم که سپهرفتاده در خم چوگان قدرتش چون گوست
ولی ایزد بی چون علی شه مردانکه مظهر حق و دست و زبان و دیدهٔ اوست
«محیط» ترک ولای علی نخواهد گفتبه جرم عشق اگر بر کنندش از سر پوست