گنج

شمارهٔ ۲۷ - و له علیه الرحمه فی التّشبیب و التّحبیب

تا زتاب می گل رویت شکفتترک گل بلبل زسودای تو گفت
از پی آویزه ی گوش تو دلبا مژه بس دانهٔ یاقوت سُفت
آن موحد شد که با جاروب لااز حریم دل غبار شرک رُفت
گر فروشد بوسه را جانان به جانمی‌ستانم من که ارزان است و مفت
جز هلال ابروان ماه مندلبری را کس ندیده طاق و جفت
ساقیا می ده که دور خرمی استبخت شد بیدار و چشم فتنه خفت
چون ثنای شاه دین گوید «محیط»پای تا سرگوش شو بهر شنفت
نوبهار جود کز فیض دَمشگلشن ایجاد را گل‌ها شکفت