گنج

شمارهٔ ۲ - در نعت حضرت ختمی مآب گوید

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: نی۱۷ بیت
اگر زنطقه ی موهوم، آمده دهنیدهان تو است در آن نقطه هم بود سخنی
نمود لعل تو اثبات ذات جوهر فردروا است بوسه زدن بر چنین لب و دهنی
ستاره سان همه چشم فلک صفت همه گوشکه بینم آن دهن و بشنوم از آن سخنی
لطیف پیکر او، زآن نداشت سایه که بودزجان زنده دلانش لطیف تر بدنی
بر او چو یزدان تشریف مَکرَمت پوشاندنهفت کون و مکان را درون پیرهنی
تو شمع انجمنی دیگران چو پروانهاگر کنند نکویان شهر انجمنی
قد تو سرو، دل عاشقان بود چمنشکه دیده است چنین سروی و چنین چمنی
ز شانه زلف شکن در شکن، مزن برهمکه آشیانه مرغ دلی است هر شکنی
مرا به مشک ختن با تو احتیاجی نیستکه چین ظره ی تو هست مُشک را ختنی
حکایت دل درمانده است ورطه ی عشقشنیده ای تو اگر، شرح موری و لگنی
مرا ببین که کنم کوه راه ناله زجایمخوان فسانه، کزین پیش بود کوهکنی
به عالمی نفروشم ترا که نتوان دادگران بها گهری را، به کمترین ثمنی
غریب عالم خاکیم، سال ها به گذشتدر این دیار ندیدم مردم وطنی
من و مدایح ختم رسل، شه لولاککه نیست خوشتر ازین شیوه، در زمانه فنی
نخست فیض ازل اولین تجلی حقکه او است مظهر فیّاض کُل، به هر زمنی
نبیّ مکّی امیّ محمد عربیکه هست علت ایجاد هر روان و تنی
«محیط» مادح احمد خدای باشد و بسمدیح حضرت او نیست، حق هم چو منی