شمارهٔ ۱۲۸ - مختوم به مدح و منقبت حضرت شاه مردان علیه السلام
عشق بخشنده مرا حشمت و جاه عجبیاز دل و آه سحر ملک و سپاه عجبی
رهنما عشق بود راه طلب ملک فنارهنمای عجبی دارم و راه عجبی
شرف خدمت درویش گرت دست دهدمده از کف که بود حشمت و جاه عجبی
تخت درویش بود عرش و کله سایه ی دوستدارد این بی سر و پا، تخت و کلاه عجبی
تاک سر سبز نماناد که ای فرخ شاخدفع آفات ریا راست پناه عجبی
شرق تا غرب بگیرد، به یکی آه سحردارد این شاه جهان گیر، سپاه عجبی
پیر روشن دل ما گفت ز زاهد بگریزکین تبه حال بود نامه سیاه عجبی
دعوی پاک دلی دارم بر صدق مقالهست آلودگی خرقه گواه عجبی
شد کدر آیینه ی روی تو زآه دل منبرکشیدم زدل سوخته آه عجبی
مهر من گشت فزونتر به تو خطت چو دمیدرست در باغ رخت مهر گیاه عجبی
رخت در سایهٔ الطاف شه مردان کشکه بود سایهٔ این شاه پناه عجبی
شه مردان علی است و سپهش درویشانچشم بد دور بود شاه و سپاه عجبی
پیش دارد سفر عشق و ره دیر «محیط»خوش مبارک سفری باشد و راه عجبی