گنج

شمارهٔ ۱۲۱ - مزیّن به منقبت حضرت ولایت پناه

قافیه: ری۹ بیت
بگذار خواجه زسر، خواب خوش سحریبه گذشت عمر عزیز تا چند بی خبری
دنیا و هرچه در اوست، هیچ است و تو همه چیزتا چند ای همه چیز، غم بهر هیچ خوری
ای شیخ طعنه مزن، بر می کشان که بوددر پرده باده کشی، بهتر ز پرده دری
ناید ز نوع بشر، چون تو بدیع جمالروحی تو یا ملکی، شمسی تو یا قمری
خوبی چنان که اگر، در آینه رخ خویشبینی به جلوه گری، از خویش دل ببری
با دوستان علی است، محکم ارادت منوز دشمنان علی، هستم همیشه بری
نخل وجود مرا، حب علی ثمر استبرهان خوبی نخل، باشد زنکو ثمری
دویم تجلی حق، اول وصی نبیکه آموخت خضر از او، آیین راهبری
یا رب نصیب «محیط» به نمای خاک نجفروزی که دور حیات، خواهد شدن سپری