گنج

مسمط مربع

۲۲ بیت
ز شوق آن روی با طراوتنهاده بر کف سر ارادت
اگر برانی زهی شقاوتوگر بخوانی زهی سعادت
بدرد عشق تو دردمندمز رنج هجر تو مستمندم
چه باشی ای سرو سر بلندممریض خود را کنی عیادت
من آنچه از غم نصیب دارماز آن رخ دلفریب دارم
نه تاب صبر و شکیب دارمنه دیگرم طاقت جلادت
چرا چو بلبل نمی خروشمکه عشوۀ گل ربوده هوشم
از این پس ار در سخن نکوشمزهی خرافت زهی بلادت
من و سماع رباب مطربمن و سؤال و جواب مطرب
من و حضور جناب مطربوز او افاضت وز او افادت
مرا کن ای شهریار نامیغلام آن آستان سامی
اگر نیم لایق غلامیولی مرا می سزد سیادت
بر آستانت بسر نیازمبراستانت که سر فرازم
همین بود روزه و نمازمزهی حضور و زهی عبادت
گذشت عمری به تشنه کامیزخم وحدت نخورده جامی
نه بیم ننگ و نه فکر نامیزهی ریاضت زهی زهادت
نظاره ای ای نگار جانیمگر مرا سوی خود کشانی
ز خودپرستی مرا رهانیاگرچه سخت است ترک عادت
دلی ندانم منزه از عیبز ظلمت شک و شبهه و ریب
مگر کند شمع محفل غیبتجلی از عرصۀ شهادت
به یک تجلای عالم افروزشب سیه را کند به از روز
به طالع سعد و بخت فیروزبیابی ای مفتقر مرادت