مثنوی
بیا ای بلبل خوش لهجۀ منبیا ای روح بخش مهجۀ من
سخن گوی از گل و از عشوۀ گلنوائی زن بیاد بوی سنبل
حدیث حسن لیلای قدم گویز مجنون وز صحرای عدم گوی
بخوبی از لب شیرین سخن کننوائی هم ز شور کوهکن کن
سرودی زن چه مرغان شب آویزبیاد گلرخان شورش انگیز
بگو از داستان محفل قدسبگو از دوستان مجلس اُنس
بیا ای مطرب بزم حقیقتبزن سازی به آئین طریقت
ولی زنهار زنهار از رقیبانز خود خواهان و از مردم فریبان
بزن در پرده این ساز و نوا رامکن رسوا تو مشتی بینوا را
که هر گوشی نباشد محرم رازمگر صاحبدلی با عشق دمساز
سماع مجلس روحانیان رانمی شاید مگر سودائیان را
که هر کس را به سر سودای یار استبه دنیا و به عقبی بختیار است
سر پر شور از سودای شیریننمی غلطد مگر در پای شیرین
نه هر دل را گدازد عشق لیلیبه مجنون می برازد عشق لیلی
نگارا تا به چند این خودپرستیبفرما مطلقم از قید هستی
چه سرو آزادم از هر خار و خس کنچه بلبل فارغم از این قفس کن
بگلزار معارف بلبلم کنمرا دستان آن شاخ گلم کن
بده چون خضر ازین ظلمت نجاتمبنوشان از کرم آب حیاتم
مرا با خضر رهبر همرهم کنز اسرار حقیقت آگهم کن
تجلی کن در این طور دل منکه تا فانی شود آب و گل من
قیامت کن به پا زانقد و قامتدری بگشا ز باغ استقامت
مرا پروانۀ آن شمع قد کنرها از ننگ و نام و نیک و بد کن
بده بر باد زلف مشکسا رابباد فتنه ده بنیاد ما را
ببر از بوی آن مشکین شمامهز سر هوشم الی یوم القیامه
بروی خویشتن کن دیده بازمبپا بوسی خود کن سر فرازم
زهی منت زیمن کوکب مننهی گر غنچۀ لب بر لب من
بنوشم جرعه ای زان چشمۀ نوشکنم دنیا و عقبی را فراموش
بکوش ای مفتقر در تشنه کامیکه تا گیری ز دست دوست جامی