شمارهٔ ۶ - ایضاً فی رثائه علیه السلام عن لسانها
ز فراق لالۀ روی تو سینه داغ دارددل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد
دل چرخ پیر بگداخت بنو جوانی توچه دلی است خام کز سوخته ای فراغ دارد
بتو بود روشن ای شمع جهانفروز مادرشب من ز شعلۀ آه کنون چراغ دارد
نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمناچه خزان شود گلستان که هوای باغ دارد
تو لب فرات گر تشنه جگر سپرده ای جانلب من هماره از خون جگر ایاغ دارد
دلم آب شد ز بی آبی غنچۀ لب توکه زیاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟
من و داستان دستان ز خرابی گلستانمن و شور و شین قمری که بباغ و راغ دارد
من و قاتل جفاکار تو همسفر چه طوطیکه مدام همنشینی چه کلاغ و زاغ دارد
شرر غم تو در منطق مفتقر نگنجدچه کند رسول دل معذرت از بلاغ دارد