شمارهٔ ۴ - فی رثاء سید الشهداء علیه السلام
بسیط روی زمین باز بساط غم استمحیط عرش برین دائرۀ ماتم است
باز چرا مهر و ماه تیره چه شمع عزاستباز چرا دود آه تا فلک اعظم است
ماتم جانسوز کیست گرفته آفاق راکه صبح روی جهان تیره چه شام غم است
شور حسینی است باز که با دو صد سوز و سازنه در عراق و حجاز در همۀ عالم است
بحلقه ماتمش سد ره نشین نوحه گربزیر بار غمش قامت گردون خم است
ز شور خیل ملک دل فلک بیقراردیدۀ انجم اگر خون بفشاند کم است
داغ جهانسوز او در دل دیو و پریستنام غم اندوز او نقش گل آدم است
عزای سالار دین، دلیل اهل یقینسلیل عقل نخست، سلالۀ عالم است
خزان گل زار دین ماه محرم بوددر او بهار عزا هماره خرم بود
چه نوبت کارزار به تو جوانان رسیدنخست این کار زار بجان جانان رسید
قرعۀ جانباختن بنو جوانی فتادکه نالۀ عقل پیر باوج کیوان رسید
آینۀ عقل کل مثال ختم رُسلجلوۀ حسن ازل در او بپایان رسید
بجان نثاری شاه بعزم رزم سپاهاز افق خیمه گاه چه ماه تابان رسید
ذبیح کوی وفا، خلیل صدق و صفابزیر تیغ جفا، دست و سرافشان رسید
تیغ شرر بار او صاعقۀ عمر خصمولی ز سوز عطش بر لب او جان رسید
بحلقۀ اهرمن شد اسم اعظم نگینخدا گواه است و بس چه بر سلیمان رسید
یوسف حسن ازل طعمۀ گرگ اجلنالۀ جانسوز او به پیر کنعان رسید
رسید پیر خرد بر سر ان نوجوانبناله چون بلبل و شاخ گل ارغوان
کای قد و بالای تو شاخه شمشادا منوی بکمند غمت خاطر آزاد من
ای مه سیمای تو مهر جهانسوز منای رخ زیبای تو حسن خدا داد من
سوز تو ای شمع قد، داغ تو ای لاله روتا بفلک می برد آه من و داد من
ملک دل آباد بود بجویبار وجودآه که سیل عدم (فنا) بکند بنیاد من
چه بر سلیمان رسید صدمۀ دیو پلیدشد از نظر ناپدید روی پریزاد من
جلوۀ پیغمبری بخاک و خون شد طپانمگر در این غم رسد خدا بفریاد من
حسرت دامادیش بر دل زارم بماندبحجلۀ گور رفت جوان ناشاد من
لیلی حسن ازل واله و مجنون تستچون برود تا ابد نام تو از یاد من
پس از تو ای نوجوان شدم زمین گیر توخدا ترحم کند بر پدر پیر تو
چه اکبر نوجوان بنو جوانی گذشتبماتمش عقل پیر ز زندگانی گذشت
شبیه عقل نخست ز زندگی دست شستیال که ز اقلیم حسن یوسف ثانی گذشت
روی جهان تیره شد چه شام غم تا ابدچه صبح نورانی عالم فانی گذشت
اگر دگرگون شود صورت گیتی رواستکه یک فلک ز ماه و یک جهان معانی گذشت
گلشن دهر کهن چه باک اگر شد تباهکه یک چمن گل ز گلزار جوانی گذشت
چشم فلک هر قدر اشک فشاند چه سودچه تشنه کام از قضای آسمانی گذشت
چه کعبه شد پایمال گریست زمزم چنانکه سیل اشک از سر رکن یمانی گذشت
بکام دشمن جهان شد آنزمان کانجوانبنا مرادی برفت به کامرانی گذشت
کوکب اقبال شاه شد از نظر ناپدیدروی فلک شد سیاه، دیدۀ انجم سفید
گوهر یکتای عشق در یتیم حسنخلعت زیبای عشق کرد به بر چون کفن
غرۀ غرای او بود چه یکباره ماهقامت رعنای او شاخ گل نسترن
بیاری شاه عشق خسرو جمجاه عشقفکند در راه عشق دست و سر و جان و تن
بخون سر شد خضاب، صورت چون آفتابمعنی حسن المآب عیان بوجه حسن
بیاد بیداد رفت شاخ گل ارغوانز تیشۀ کین فتاد ز ریشه سرو چمن
تا شده رنگین بخون جمد سمن سای اوخورده بسی خون دل نافۀ مشک ختن
همای اوج ازل بدام قوم دغلبکام گرگ اجل یوسف گل پیرهن
بدور او بانوان حلقۀ ماتم زدندشاهد رخسار او شمع دل انجمن
چه شمع در سوز و ساز لالۀ باغ حسنخداست دانای راز ز سوز داغ حسن
چه نو خط شاه رفت بحجلۀ قتلگاهساز مصیبت رسید تا افق مهر و ماه
کرده نثار سرش اهل حرم در اشکلاله رخان در برش ستاده با شمع و آه
نهاد گردون دون بطالعی واژگونبساط سوری که شد ماتم از او عذر خواه
بخون داماد بست، بکف حنا نو عروسرخت مصیبت بتن کرده چه بخت سیاه
عروس و داماد را نصیب شد مسندییک از جهاز شتر واندگر از خاک راه
دود دل بانوان مجمرۀ عود بودناله و فریادشان نفخۀ آن بارگاه
پرده کیان حرم خون جگر از سوز غممویه کنان مو کنان زار و نزار و تباه
سلسلۀ بانوان چو مو پریشان شدندروز چه شب شد سیاه بچشم حق بین شاه
قیامتی شد بپا بگرد آن سر و نازعراق شد پر ز شور ز بانوان حجاز
چه اصغر شیرخوار نشانۀ تیر شدمادر گیتی ز غم بماتمش پیر شد
شیر فلک بندۀ همت آن بچه شیرکه آب تیرش بکام نکوتر از شیر شد
چونکه ز قول قضا سهم قدر شد رهاحلق محیط رضا مرکز تقدیر شد
تا که ز خار خدنگ گل گلویش دریدبلبل بیدل از این غصه ز جان سیر شد
تا ز سموم بلا غنچۀ سیراب سوختلاله بدل داغدار، سرو زمین گیر شد
ناوک بیداد خصم داد چه داد ستمخون ز سراپرده چون سیل سرازیر شد
یوسف کنعان عشق طعمۀ پیکان عشققسمت یعقوب پیر نالۀ شبگیر شد
سلسلۀ قدسیان حلقۀ ماتم زدندعقل مجرد ز غم بسته زنجیر شد
دیدۀ گردون بر آن غنچۀ خندان گریستمادر بیچاره اش هزار چندان گریست
ناله برآورد کی طاقۀ (شاخه ی) ریحان منوی گل نو رستۀ گلشن دامان من
ای بسر و دوش من زینت آغوش منمکن فراموش من جان تو و جان من
دیده ز من بسته ای با که تو پیوسته اییاد نمی آوری هیچ ز پستان من
از چه چنین خسته ای وز چه زبان بسته ایشور و نوائی کن ای بلبل خوشخوان من
غنچۀ لب باز کن، برگ سخن ساز کنای لب و دندان تو لؤلؤ و مرجان من
تیر ز شیرت گرفت وز من پیرت گرفتتا چه کند داغ تو با دل بریان من
مادر بیچاره ات کنار گهواره اتمنتظر ناله ات ای گل خندان من
غنچۀ سیراب را آتش پیکان بسوخترفت بباد فنا خاک گلستان من
حرمله کرد از جفا ترا ز مادر جدانکرد اندیشه از حال پریشان من
گل گلوی ترا طاقت ناوک نبودلایق آن تیر سخت گلوی نازک نبود
کاش شدی واژگون رایت گردون دونچون علم شاه عشق شد بزمین سرنگون
ساقی بزم الست ز زندگی شست دستدید چه بی یاری شاهد غیب مصون
ماه بنی هاشم از مشرق زین شد بلنددمید صبح ازل از افق کاف و نون
شد سوی میدان روان ز بهر لب تشنگانآب طلب کرد و ریخت در عوض آب، خون
تا که جدا شد دو دست زانشه یکتاپرستشمع قدش شد ز خون چو شاخ گل لاله گون
سینه سپر کرد و رفت به پیش تیر سه پرتا که شد از دام تن طائر روحش برون
ز نالۀ یا اخا شاه در آمد ز پااز حرکت باز ماند معدن صبر و سکون
رفت ببالین او با غم بیحد و حصردید تنش چاکچاک ز زخم بیچند و چون
ناله ز دل بر کشید چه شد ز جان نا امیدگفت که پشت مرا شکست گردون کنون
مرا به مرگ تو سر گشته و بیچاره کردپرده کیان مرا اسیر و آواره کرد
ای بمحیط وفا نقطۀ ثابت قدمنسخۀ صدق و صفا دفتر جود و کرم
همت والای تو برده ز عنقا سبقجز بتو زیبنده نیست قبۀ قاف قدم
سرو سهی سای تو تا که در آمد ز پایشاخۀ طوبی شکست پشت مرا کرد خم
رایت منصور تو تا که نگونسار شدزد شرر آه من بر سر گردون ع]لم
صبح جمال تو شد تیره چه در خاک و خونبار عیال مرا بست سوی شام غم
قبلۀ روی تو رفت ببارگاه قبولریخت زنا محرمان حرمت اهل حرم
دست تو کوتاه شد تا که ز تیغ جفاشد سوی خرگاه من بلند دست ستم
ایکه گذشتی ز جان ز بهر لب تشنگانخصم ببین در حرم روان چه سیل عرم
پس از تو ای جان من جهان فانی مبادبی تو مرا یک نفسی ز زندگانی مراد
چه شهسوار وجود بست میان بهر جنگشد بعدم رهسپار فرقۀ بی نام و ننگ
فضای آفاق را بر آن سپاه نفاقچه تنگنای عدم کرد بیک باره تنگ
بجان گرگان فتاد شیر ژیانبروبهان حمله ور، ز هر طرف شد پلنگ
مرغ دل خصم او بقدر یک طائریکه شاهباز قضا در او فرو برده چنگ
تیغ شرر بار او چون دهن اژدهادشمن خونخوار او طعمۀ کام نهنگ
شد سر بد سیرتان چه گو بچوگان اوز خون خونخوار گان روی زمین لاله رنگ
ز تیغ تیزش بلند نعرۀ هل من مزیدنماند راه فرار و نبود جای درنگ
تا بجبینش رسید سنگ ز بد گوهریشکست آئینۀ تجلی حق بسنگ
نقطۀ وحدت شد از تیر سه پهلو دو نیمسرّ حقیقت عیان شد چه فرو شد خدنگ
بتن توانائی از خدنگ کاری نماندخسرو دین را دگر تاب سواری نماند
چه ز آتش تیر کین جان و تن شاه سوختز دود آه حرم خیمه و خرگاه سوخت
چه نخلۀ طور غم سوخت ز سوز ستمز فرق سر تا قدم سرّ انا الله سوخت
ز رفرف عشق چون عقل نخستین فتادبه سدره المنتهی امین درگاه سوخت
زد چه سموم بلا به گلشن کربلاز داغ آن لاله زار شمع رخ ماه سوخت
اگرچه بیمار عشق ز سوز تب شد ز تاباز الم تب نسوخت کز ستم راه سوخت
مسیح گردون نشین آه دلش آتشینچه زیر زنجیر کین شاه فلک جاه سوخت
ز شورش بانوان پر ز نوا نینواز نالۀ بیدلان هر دل آگاه سوخت
ز حالت بیکسان از ستم ناکساندوست نگویم چه شد، دشمن بدخواه سوخت
دو دیدۀ فرقدان ز غصه خونبار شددمیکه بانوی حق بنالۀ زار شد
کای شه لب تشنگان کنار آب روانزندۀ لعل لبت خضر ره رهروان
سموم جانسوز کین زد بگلستان دینریخت ز باد خزان سرو و گل و ارغوان
سیل سرشک از عراق رفت بملک حجازشور و نوا از زمین تا فلک از بانوان
رباب دل بر گرفت ز اصغر شیر خوارگذشت لیلای زار ز اکبر نوجوان
سلسلۀ عدل و داد به بند بیداد رفتز حلقۀ غل فتاد غلغله در کاروان
یوسف کنعان غم عازم شام ستمعزیز مصر کرم قرین ذل و هوان
لاله رخان خوار و زار، پریوشان بیستاربرهنه پا روی خار ز جور دیوان دوان
نیست پرستار ما بغیر بیمار ماپناه این بانوان نیست جز این ناتوان
سایۀ لطف تو رفت از سرما بیکسانسوخت گلستان دین ز سوز قهر خسان
جلوۀ روی تو بود طور مناجات ماکعبۀ کوی تو بود قبلۀ حاجات ما
شربت دیدار تو آب حیات همهصحبت این ناکسان مرگ مفاجات ما
خرمن عمر عزیز رفت بباد ستیزز آتش بیداد سوخت حاصل اوقات ما
از تو نگشتم جدا در همه جا وز قضاتا بقیامت فتاد دید و ملاقات ما
بی تو اگر می روم چاره ندارم ولیاینهمه دوری نبود شرط مکافات ما
وعدۀ ما و تو در بزم یزید پلیدتا کنی از طشت زر جلوه بمیقات ما
راه درازی به پیش همسفران کینه کیشهمتی از پیش بیش بهر مهمات ما
شمع صفت می روم سوخته و اشک ریزای سر نورانیت شاهد حالات ما
بی تو نشاید که ما بار به منزل بریمیا که بسختی مگر بار غم بریم
تا تو شدی کشته ما بی سر و سامان شدیمیکسره سرگشتۀ کوه و بیابان شدیم
خیمه و خرگاه ما رفت بباد فنابه لجۀ غم اسیر دچار طوفان شدیم
از فلک عز و جاه بروی خاک سیاهبچاه غم سرنگون چو ماه کنعان شدیم
ز کعبۀ کوی تو بحسرت روی توبحلقۀ فرقه ای ز بت پرستان شدیم
ای سیر تو بر سنان شمع ره کاروانبه مهر روی تو ما شهرۀ دوران شدیم
ز جور خونخوارگان تو سر بلندی و ماز دست نظارگان سر بگریبان شدیم
پرده گیان تو را حجاب عزت دریدتا که تماشاگه پرده نشینان شدیم
گاه بزندان غم حلقۀ ماتم زدهبکنج ویرانه گاه چه گنج شایان شدیم
چه ساربان عزا نواخت بانگ رحیلسیر تو شد روی نی گمشدگان را دلیل
چه نیزه شد سربلند از سرّ وجودشمع صفت جلوه کرد شاهد بزم شهود
سر بفلک برکشید چه آه آتش فشانبست بر افلاکیان راه صدرو و ورود
آنکه مسیحا بدی زندۀ لعل لبشبدیر ترساگهی، گهی بدار یهود
گاه بکنج تنور گاه باوج سنانیافته حدّ کمال قوس نزول و صعود
گاه بویرانه بود همدم آه و فغانگاه به بزم شراب قرین شطرنج و عود
از افق طشت زر صبح ازل زد چه سربشام شد جلوه گر مهر سپهر وجود
منطق داودیش لب بتلاوت گشودیا که انا الله سرود آیۀ رب ودود
نقطۀ توحید را دست ستم محو کردمرکز دین را بباد رفت ثغور و حدود
کاش دل مفتقر در این عزا خوان شدیدر عوض اشک، کاش ز دیده بیرون شدی