گنج

شمارهٔ ۳ - فی جواب المحتشم علیه الرحمه

باز این چه آتش است که بر جان عالم است؟باز این چه شعلۀ غم و اندوه ماتم است؟
باز این حدیث حادثۀ جانگداز چیست؟باز این چه قصه ایست که با غصه توأم است؟
این آه جانگزاست که در ملک دل بپاستیا لشگر عزاست که در کشور غم است؟
آفاق پر ز شعلۀ برق و خروش رعدیا نالۀ پیاپی و آه دمادم است؟
چون نچشمه چشم مادر گیتی ز طفل اشکروی جهان چو موی پدر کشته درهم است
زین قصه سر بچاک گریبان کروبیاندر زیر بار غرصه قد قدسیان خم است
گلزار دهر گشته خزان از سموم قهرگویا ربیع ماتم و ماه محرم است
ماه تجلی مه خوبان بود به عشقروز بروز جذبۀ جانباز عالم است
مشکوٰة نور و کوکب دری نشأتینمصباح سالکان طریق وفا حسین
گلگون قبای عرصۀ میدان کربلازینت فزای مسند ایوان کربلا
لب تشنۀ فرات و روانبخش کائناتخضر زلال چشمۀ حیوان کربلا
سرمست جام ذوق و جگرسوز نار شوقغواص بحر وحدت و عطشان کربلا
سرباز کوی دوست که در عشق روی دوستافکنده سر چه گوی بچوگان کربلا
رکن یمان و کعبۀ ایمان که از صفادر سعی شد ز مکه بعنوان کربلا
لبیک بر زبان بسر دست نقد جانروی رضا بسوی بیابان کربلا
چون نقطه در محیط بلا ثابت القدمگردن نهاد بر خط فرمان کربلا
بر ما سوای دوست سر آستین فشاندآسوده سر نهاد بدامان کربلا
سر بر زمین گذاشت که تا سر بلند شدوز خود گذشت تا ز خدا بهره مند
ارباب عشق را چه صلای بلا زدنداول بنام عقل نخستین صلا زدند
جام بلا بکام بلی گو شد از الستسنگ بلا بجانب بانگ بلی زدند
تاج مصیبتی که فلک تا آن نداشتبر فرق فرقدان شه لافتیٰ زدند
پس بر حجاب اکبر ناموس کبریاآتش ز کینه های نهان بر ملا زدند
شد لعل دُر فشان حقیقت زمردینالماس کین چه بر جگر مجتبی زدند
پس در قلمرو غم و اندوه و ابتلاکوس بلا بنام شه کربلا زدند
فرمان تو خطان رکابش که خط محوبر نقش ما سوی ز کمال صفا زدند
دست ولا زدند بدامان شاه عشقبر هر دو عالم از ره تحقیق پا زدند
در قلزم محبت آنشاه چون حبابافراشتند خیمۀ هستی بروی آب
ترسم که بر صحیفۀ امکان قلم زنندگر ماجرای کرب و بلا را رقم زنند
گوش فلک شود کر و هوش ملک ز سرگر نغمه ای ز حال امام امم زنند
زان نقطۀ وجود حدیثی اگر کنندخط عدم بر بط حدوث و قِدم زنند
آن رهبر عقول که صد همچو عقل پیردر وادی غمش نتوان یک قدم زنند
ماء معین چو زهر شود در مذاق دهرگر از لبان تشنۀ او لب بهم زنند
وز شعلۀ سرادق گردون قباب اوبر قبۀ سرادق گردون علم زنند
سیل سرشک و اشک، دمادم روان کنندگر ز اشک چشم سید سجاد دم زنند
تا حشر، دل شود بکمند غمش اسیرگر ز اهلبیت او سخن از بیش و کم زنند
کلک قضا است از رقم این عزا کلیللوح قدر فرو زده رخساره را به نیل
سهم قدر ز قوس قضا دلنشین رسیددر مرکز محیط رضا تیر کین رسید
کرد آنسه شعبه، نقطۀ توحید را دو نیموز شش جهت فغان بسپهر برین رسید
سر مصون ز مکمن غیب آشکار شدزان ناوکی که بر دل حق مبین رسید
بازوی کفر و طعنۀ کفار شد قویزانطعن نیزه ای که به پهلوی دین رسید
از تاب رفت شاهد سلطان معرفتزانسوز و سازها که بشمع یقین رسید
آمد بقصد کعبۀ توحید پیل مستدیو لعین بمهبط روح الامین رسید
افعی صفت گرفت سر از گنج معرفتبد گوهری بمخزن دُرّ ثمین رسید
آن نفس مطمئنه، حیاتی ز سر گرفتزان نفخه ای که در نفس آخرین رسید
مستغرق جمال ازل گشت لا یزالنوشید از زلال لقا شربت وصال
شد نوک نی چه نقطۀ ایجاد را مداراز دور ماند دائره اللیل و النهار
سر زد چه ماه معرفت از مشرق سناناز مغرب، آفتاب قیامت شد آشکار
شیرازۀ صحیفۀ هستی ز هم گسیختشد پاره پاره دفتر اوضاع روزگار
کلک ازل ز نقش ابد تا ابد بماندلوح قدر فتاد چه کلک قضا ز کار
در گنبد بلند فلک، ناله ملکافکند در صوامع لاهوتیان شرار
عقل نخست نقش جهان را به گریه شستوندر عقول زد شرر از آه شعله بار
یکباره سوخت همچو سپند از غمش خلیلآمد دوباره نوح بطوفان غم دچار
در طور غم کلیم شد از غصه دل دو نیموندر فلک مسیح چنان شد که روی دار
سر حلقۀ عقول چه برنی مقام کردقوس صعود عشق ظهوری تمام کرد
در ناکسان چه قافلۀ بیکسان فتادیک بوستان ز لاله بدست خسان فتاد
یک رشتۀ ز درّ یتیم گران بهادر دست ظلم سنگدلان، رایگان فتاد
یک حلقه ای ز منطقۀ چرخ معدلتدر حلقۀ اسیری و جور زمان فتاد
زان پس گذار دستۀ دستان دلستاندر بوستان سرو و گل و ارغوان فتاد
هر بیدلی بناله شد از داغ لاله ایهر بلبلی بیاد گلی در فغان فتاد
ناموس حق ز جلوۀ طاوس کبریاگشت آن چنان که مرغ دلش ز آشیان فتاد
قمری صفت بر آن گل گلزار معرفتنالید آنقدر که ز تاب و توان فتاد
یاقوت خون ز جزع یمانی بر او فشاندیادش چه زان عقیق لب دُرفشان فتاد
پس کرد روی خویش سوی روضۀ رسولکی جد تاج بخش من ای رهبر عقول
این لؤلؤ تر و در گلگون حسین تستوین خشک لعل غرقۀ در خون حسین تست
این مرکز محیط شهادت که موج خونافشاند تا بدامن گردون حسین تست
این نیری که کرده بدریای خون غروبوز شرق نیزه سر زده بیرون حسین تست
این مصحف حروف مقطع که ریختهاجزای او بصفحۀ هامون حسین تست
این مظهر تجلی بیچند و چون که هستاز چند و چون، جراحتش افزون حسین تست
این گوهر ثمین که بخا کست و خون دفینمانند اسم اعظم مخزون حسین تست
این هادی عقول که در وادی غمشعقل جهانیان شده مجنون حسین تست
این کشتی نجات که طوفان ماتمشاوضاع دهر کرده دگرگون حسین تست
آنگاه رو بخلوت ام المصاب کردوز سوز دل بمادر دلخون خطاب کرد
ای بانوی حجاز مرا بی نوا ببینچون نی نوا کنان ز غم نینوا ببین
ای کعبۀ حیا بمنای وفا بیاقربانیان خویش بکوی صفا ببین
نو رستگان خویش سراسر بریده سروز خون نو خطان بسرا پا حنا ببین
در خاک و خون طپان مه رخسار شه نگرزنگ جفا بر آینۀ حق نما ببین
بر نخل طور سرّ اناالله را نگروز روی نی تجلی رب العلی ببین
ای خفتۀ نهفتۀ اندر حجاب قدسبرخیز و بی حجابی ما بر ملا ببین
زنجیر جور سلسلۀ عدل را قرینتوحید را بحلقۀ شرک آشنا ببین
پرگار کفر نقطۀ اسلام را محیطدین را مدار دائرۀ اشقیا ببین
ایما دراز یزید و ز ابن زیاد دادوز آنکه این اساس ستم را نهاده داد
کاش آنزمان سرای طبیعت نگون شدیوز هم گسسته رابطۀ کاف و نون شدی
کاش آن زمانکه کشتی ایمان بخون نشستفُلک فلک ز موج غمش غرقه خون شدی
کاش آن زمان که رایت دین بر زمین فتادزرین لوای چرخ برین واژگون شدی
کاش آنزمان که عین عیان شد بخون طپانسیلاب خون روان ز عیون عیون شدی
کاش آنزمان که گشت روان کاروان غمملک وجود را بعدم رهنمون شدی
کاش آنزمان ز سلسلۀ خیل بیکسانیک حلقه بند گردن گردون دون شدی
کاش آن زمان که زد مه یثرب بشام سرچون شام صبح روی جهان تیره گون شدی
کاش از حدیث بزم یزید و شه شهیددل خون شدی ز دیدۀ حسرت برون شدی
گر شور شام را بحکایت در آورندآشوب بامداد قیامت در آورند
ای چرخ تا در این ستم آباد کرده ایپیوسته خانۀ ستم آباد کرده ای
بنیاد عدل و داد بسی داده ای ببادزین پایۀ ستم که تو بنیاد کرده ای
تا داده ای بدشمن دین کام داده اییا خاطری ز نسل خطا شاد کرده ای
از دودۀ معاویه و زادۀ زیادتا کرده ای بعیش و طرب یاد کرده ای
آبی نصیب حنجر سرچشمۀ حیاتاز چشمه سار خنجر فولاد کرده ای
سر حلقۀ ملوک جهان را بعدل و داددر بند ظلم و حلقۀ بیداد کرده ای
ای کجروش به پرورش هر خسی بسیجور و جفا بشاخۀ شمشاد کرده ای
تا برق کین بگلشن ایمان و دین زدیآفاق را چه رعد پر از داد کرده ای
چون شکوۀ ترا بدر داور آورنددود از نهاد عالم امکان برآورند
خاموش مفتقر که دل دهر آب شدوز سیل اشک عالم امکان خراب شد
خاموش مفتقر که از این شعر شعله بارآتش بجان مرد و زن و شیخ و شاب شد
خاموش مفتقر که از این راز دلگدازصاحبدلی نماند مگر دل کباب شد
خاموش مفتقر که ز برق نفیر خلقدود فلک بر آمد و خرق حجاب شد
خاموش مفتقر که بسیط زمین ز غمغرق محیط خون شد و در اضطراب شد
خاموش مفتقر که ز بیتابی ملکچشم فلک سرشک فشان چون سحاب شد
خاموش مفتقر که ز دود دل مسیحخورشید را بچرخ چهارم نقاب شد
خاموش مفتقر که در این ماتم عظیمآدم بتاب آمد و خاتم ز تاب شد
کس جز شهید عشق وفائی چنین نکردوز دل قبول بار جفائی چنین نکرد