گنج

شمارهٔ ۴ - فی رثاء الصدیقة الطاهرة سلام الله علیها

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۷۰ بیت
تا در بیت الحرام از آتش بیگانه سوختکعبه ویران شد حرم از سوز صاحبخانه سوخت
شمع بزم آفرینش با هزاران اشک و آهشد چنان کز دود آهش سینۀ کاشانه سوخت
آتشی در بیت معمور ولایت شعله زدتا ابد زانشعله هر معمور و هر ویرانه سوخت
آه از آن پیمان شکن کز کینۀ خم غدیرآتشی افروخت تا هم خم و هم پیمانه سوخت
لیلی حسن قدم چون سوخت از سر تا قدمهمچو مجنون عقل رهبر را دل دیوانه سوخت
گلشن فرخ فر توحید آندم شد تباهکز سموم شرک آنشاخ گل فرزانه سوخت
گنج علم و معرفت شد طعمۀ افعی صفتتا که از بیداد دو نان گوهر یکدانه سوخت
حاصل باغ نبوت رفت بر باد فناخرمنی در آرزوی خام آب و دانه سوخت
کرکس دون پنجه زد بر روی طاوس ازلعالمی از حسرت آنجلوۀ مستانه سوخت
آتشی آتش پرستی در جهان افروختهخرمن اسلام و دین را تا قیامت سوخته
سینه ای کز معرفت گنجینۀ اسرار بودکی سزاوار فشار آن در و دیوار بود؟
طور سینای تجلی مشعلی از نور شدسینۀ سینای وحدت مشتعل از نار بود
نالۀ بانو زد اندر خرمن هستی شررگوئی اندر طور غم چون نخل آتشبار بود
آنکه کردی ماه تابان پیش او پهلو تهیاز کجا پهلوی او را تاب آن آزار بود؟
گردش گردون دون بین کز جفای سامرینقطۀ پروردگار وحدت مرکز مسمار بود!
صورتش نیلی شد از سیلی که چون سیل سیاهروی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود
شهریاری شد به بند بنده ای از بندگانآنکه جبریل امینش بندۀ دربار بود
از قفای شاه، بانو با نوای جانگدازتا توانائی بتن، تا قوت رفتار بود
گرچه باز و خسته شد، وز کار دستش بسته شدلیک پای همتش بر گنبد دوار بود
دست بانو گرچه از دامان شه کوتاه شدلیک بر گردون بلند از دست آن گمراه شد
گوهری سنگین بها از ابر گوهر بار ریختکز غم جانسوز او خون از در و دیوار ریخت
تا ز گلزار حقایق نو گلی بر باد رفتیک چمن گل صرصر بیداد ز آن گلزار ریخت
شاخۀ طوبی مثالی را ز آسیب خسانآفتی آمد که یکسر هم برو هم بار ریخت
غنچۀ نشگفته ای از لاله زار معرفتاز فراز شاخساری از جفای خار ریخت
اختر فرخ فری افتاد از برج شرفکاسمان خوناب غم از دیدۀ خونبار ریخت
طوطی ای زینخا کدان پرواز کرد و خاک غمبر سراسر طوطیان عالم اسرار ریخت
بسملی در خون طپید از جور جبار عنیدیا که عنقاء ازل خون دل از منقار ریخت
زهرۀ زهرا چه از آسیب پهلو در گذشتچشمه های خون ز چشم ثابت و سیار ریخت
مهبط روح الامین تا پایمال دیو شدشورشی سر زد که سقف گنبد دوار ریخت
از هجوم عام بر ناموس خاص لایزالعقل حیران طبع سرگردان زبان لالست لال
شد بپا شور و نوا تا از دل بانوی شاهرفت از کف صبر و طاقت فوت از زانوی شاه
خسته شد پهلوی خاتون رفت از او تاب و توانآنچنان کز پیچ و تابش بسته شد بازوی شاه
تا حقیقت را بنا حق دست و گردن بسته شددست بیداد رعیت باز شد بر روی شاه
روی بانوی دو گیتی شد ز سیلی نیلگونسیل غم یکباره از هر سو روان شد سوی شاه
سامری گوساله ای را کرد میر کاروانتا قیامت خلق را گمراه کرد از کوی شاه
هرکه با آواز آن گوساله آمد آشناتا ابد بیگانه ماند از صحبت دلجوی شاه
نغمۀ «انی انا الله» نشنود گوساله خواهغره دنیا، نه بیند غُره نیکوی شاه
خاتم دین را بجادو برد دست اهرمنشرمی از یزدان نکرد و بیمی از نیروی شاه
گرچه دست بندگی داد از نخست اندر غدیرلیک آن بد عاقبت لب تر نکرد از جوی شاه
خضر می باید که تا تو شد ز آب زندگینیست آب زندگی شایان هر خوک و سگی
طعمۀ زاغ و زغن شد میوۀ باغ فدکنالۀ طاوس فردوس برین شد بر فلک
زهرۀ چرخ ولایت نغمۀ جانسوز داشتتا سماک آن نالۀ جانسوز می رفت از سمک
چشم گریان و دل بریان بانو ای عجبنقش هستی را نکرد از صفحۀ ایجاد حک
شاهد بزم حقیقت شمع ایوان یقیناشکریزان رفت در ظلمت سرای ریب و شک
کی روا بودی رود سر گرد کوی این و آنآنکه بودی خاک راهش سرمۀ چشم ملک؟
مستجار هر دو گیتی قبلۀ حاجات، برددست حاجت پیش انصار و مهاجر یک بیک
بیوفا قومی، دل آنان ز آهن سخت تروعده های سست آنان چون هوائی در شبک
پاس حق هرگز مجو حق ناشناسهرکه حق را ننگرد کورش کند حق نمک
مفتقر گر جانسپاری در ره بانو سزا استراه حق است «ان تکن لله کان الله لک»
همچو قمری با غمش عمری بسر باید کنیچارۀ دل را هم از این رهگذر باید کنی
نور حق در ظلمت شب رفت در خاک ای دریغبا دلی از خون لبالب رفت در خاک ای دریغ
طعت بیت الشرف را زهرۀ تابنده بودآه کان تابنده کوکب رفت در خاک ای دریغ
آفتاب چرخ عصمت با دلی از غم کباببا تنی بیتاب و پُر تب رفت در خاک ای دریغ
پیکری آزرده از آزار افعی سیرتانچون قمر در برج عقرب رفت در خاک ای دریغ
کعبۀ کروبیان و قبلۀ روحانیانمستجار دین و مذهب رفت در خاک ای دریغ
لیلی حسن قدم با عقل اقدم هم قدماولین محبوبۀ رب رفت در خاک ای دریغ
حامل انوار و اسرار رسالت آنکه بودجبرئیلش طفل مکتب، رفت در خاک ای دریغ
آن مهین بانو که بانوئی از آن بانو نبوددر بساط قرب اقرب، رفت در خاک ای دریغ
آنکه بودی از محیط فیض وجودش کامیابهر بسیط و هر مرکب رفت در خاک ای دریغ
شد ظهور غیب مکنون باز غیب مستترتربتش از خلق پنهان همچو سر مستسر
بیت معمور ولایت را اجل ویرانه کردآنچه را با خانه صد چندان بصاحبخانه کرد
شمع روی روشن زهرا چه آنشب شد خموشزهره ساز و نغمۀ ماتم در آن کاشانه کرد
آه جانسوز یتیمان اندر آن ماتم سراکرد آشوبی که عقل محض را دیوانه کرد
داغ بانو کرد عمری با دل آن شهریارآنچه شمع انجمن یکباره با پروانه کرد
شاه با آن پر دلی دل از دو گیتی بر گرفتخانه را کانشب تهی زانگو هر یکدانه کرد
بارها کردی تمنای فراق جسم و جانچونکه یاد از روزگار وصل آنجا نانه کرد
سر بزانوی غم و با غصۀ بانو قرینعزلت از هر آشنائی بود و هر بیگانه کرد
شاهد هستی چه از پیمانۀ غم نیست شدباده نوشان را خراب از جلوۀ مستانه کرد
ساقی بزم حقیقت گوئیا از خم غمهرچه در خمخانه بودی اندر آن پیمانه کرد
مفتقر را شوری از اندیشه بیرون در سراستهر دم او را از غم بانو نوائی دیگر است