گنج

شمارهٔ ۴ - مدیحة الامیر علیه السلام فی یوم الغدیر

۳۵ بیت
باده بده ساقیا ولی ز خم غدیرچنگ بزن مطربا ولی بیاد امیر
تو نیز ایچرخ پیر بیا ز بالابزیرداد مسرت بده ساغر عشرت بگیر
بلبل نطقم چنان قافیه پرداز شدکه زهره در آسمان بنغمه دمساز شد
محیط کون و مکان دائرۀ ساز شدسرور روحانیان هو العلی الکبیر
نسیم رحمت وزید، دهر کهن شد جواننهال حکمت دمید پر ز گل ارغوان
مسند حشمت رسید بخسرو خسروانحجاب ظلمت درید ز آفتاب منیر
وادی خم غدیر منطقۀ نور شدیا ز کف عقل پیر تجلی طور شد
یا که بیانی خطیر ز سر مستور شدیا شده در یکسریر قران شاه و وزیر
شاهد بزم ازل شمع دل جمع شدتا افق لم یزل روشن از آن شمع شد
ظلمت دیو و دغل ز پرتوش قمع شدچه شاه کیوان محل شد بفراز سریر
چون بسر دست شاه شیر خدا شد بلندبتارک مهر و ماه ظل عنایت فکند
شوکت فرو جاه بطالعی ارجمندشاه ولایت پناه بامر حق شد امیر
مژده که شد میر عشق وزیر عقل نخستبهمت پیر عشق اساس وحدت درست
بآب شمشیر عشق نقش دوئیت بشستبزیر زنجیر عشق شیر فلک شد اسیر
فاتح اقلیم جود بجای خاتم نشستیا بسپهر وجود نیر اعظم نشست
یا بمحیط شهود مرکز عالم نشستروی حسود عنود سیاه شد همچو قیر
صاحب دیوان عشق عرش خلافت گرفتمسند ایوان عشق زیب و شرافت گرفت
گلشن خندان عشق حسن و لطافت گرفتنغمۀ دستان عشق رفت باوج اثیر
جلوه بصد ناز کرد لیلی حسن قدمپرده زرخ باز کرد بدر منیر ظلم
نغمه گری ساز کرد معدن کل حکمیا سخن آغاز کرد عین اللطیف الخبیر
بهر که مولی منم علی است مولای اونسخۀ اسما منم علی است طغرای او
سر معما منم علی مجلای اومحیط انشا منم علی مدار و مدیر
طور تجلی منم سینۀ سینا علی استسیر انا الله منم آیت کبری علی است
ذرۀ بیضا منم لؤلؤ لالا علی استشافع عقبی منم علی مشار و مشیر
حلقۀ افلاک را سلسله جنبنان علی استسید لولاک را علی وزیر و ظهیر
دائرۀ کن فکان مرکز عزم علی استعرصۀ کون و مکان خطۀ رزم علی است
در حرم لا مکان خلوت بزم علی استروی زمین و زمان بنور او مستنیر
قبلۀ اهل قبول غرۀ نیکوی اوستکعبۀ اهل وصول خاک سر کوی اوست
قوس صعود و نزول حلقه ابروی اوستنقد نفوس و عقول ببارگاهش حقیر
طلعت زیبای او ظهور غیب مصونلعل گهر زای او مصدر کاف است و نون
سر سوید ای او منزه از چند و چونصورت و معنای او نگنجداند و ضمیر
یوسف کنعان عشق بندۀ رخسار اوستخضر بیابان عشق تشنۀ گفتار اوست
موسی عمران عشق طالب دیدار اوستکیست سلیمان عشق بر در او؟ یک فقیر!
ای بفروغ جمال آینۀ ذوالجلالمفتقر خوش مقال مانده بوسف تو لال
گرچه براق خیال در تو ندارد مجالولی ز آب زلال تشنه بود ناگزیر