گنج

شمارهٔ ۱ - فی میلاد امیرالمؤمنین علیه السلام

گوهری را از صدف آورده طبعم در کناریا که از خاک نجف تابنده دری آبدار
برد تا حد عدم تا قاب قوسین وجودرفرف طبع مرا، یک غمزه ز اندلدل سوار
شاهد بزم ولایت شاه اقلیم وجودشمع ایوان هدایت نیر گیتی مدار
صورت زیبای او یا طلعت «الله نور»معنی والای او یا سر «لم تمسه نار»
خط دلجویش طراز مصحف کون و مکانخال هندویش مدار گردش لیل و نهار
پرتوی از نور رویش طور سینای کلیمبندۀ درگاه کویش صد سلیمان اقتدار
مشرق صبح ازل خورشید عشق لم یزلچرخ تا شام ابد در زیر حکمش برقرار
در برش پیر خرد چون کودکی دانش‌پژوهبر درش عقل مجرد همچو پیری خاکسار
شاهباز اوج او ادنی به هنگام عروجیکه‌تاز عرصهٔ ایجاد گاه گیر و دار
گوش جان بگشا و بشنو از امین کردگار:لا فتی إلا علی لا سیف إلا ذوالفقار
باز جان می‌پرورد ساز پیام آشنایا که از طور غرب می‌آید آواز «أنا»
می‌دمد صبح ازل از کوی عشق لم یزلیا فروزان شمع روی شاهد بزم «دنیٰ»
جلوۀ شمع طریقت چشمها را خیره کردیا سنا برق حقیقت می‌زند کوس فنا
کعبه را تاج شرف تا اوج «أرادنی» رسیدیافت چون از مولد میمون او اقصی المنیٰ
قبلۀ اهل یقین شد خطۀ بیت الحرامروضۀ خلد برین شد ساحت خیف و منا
بیت معمور ار شود و بر آن از این حسرت رواستیا بیفتد گنبد دوار من أعلی البناء
از پی تعظیم خم شد گوییا پشت فلکفرش را عرش معلی گفت تبریک وهنا
با ولید البیت! غوغای نصاریٰ در مسیحگرچه می‌زیبد ترا، لکن تعالی ربنا
مفتقر گر می‌کند با یک زبان مدحتگریمی‌کند روح الامین با صد نوا مدح و ثنا
گوش جان بگشا و بشنو از امین کردگار:لا فتی إلا علی لا سیف إلا ذوالفقار
کعبه چو نگوی سبق از سینۀ سینا گرفتپایه برتر از فراز گنبد مینا گرفت
خانه، بی سالار و صاحب بود تا میلاد شاهسر به کیوان ز درچه رب البیت در وی جا گرفت
تا ز برج کعبه خورشید حقیقت جلوه کردچرخ چارم سوخت از حسرت دل از دنیا گرفت
کعبه شد تا با مقام لی مع اللهی قریناز شرافت همسری تا بزم او ادنی گرفت
خاک بطحا زین عنایت آنچنان شد سر بلندرونق عز و شرف از مسجد اقصی گرفت
کعبه شد تا مرکز طاوس گلزار ازلتا ابد زاغ و زغن یکسر ره صحرا گرفت
خیر مقدم ای همایون طاله برج شرفملک هستی زیب و فر زان طلعت غرا گرفت
نغمهٔ دستان نباشد درخور این داستانشور جبریل امین در عالم بالا گرفت
گوش جان بگشا و بشنو از امین کردگار:لا فتی إلا علی لا سیف إلا ذوالفقار
گوهری شد از درون کعبه بیرون از صدفکرد بیت الله را با آن شرف بیت الشرف
گوهری سنگین‌بها رخشان شد از بیت الحرمکز ثریا تا ثری را کرد کمتر از خزف
کعبه شد از مقدم اوقاف عنقاء قدمشاهبازان طریقت در کنارش صف به صف
سینۀ سینا مگر از هیبتش شد چاک چاکیا شنید از رأفتش موسی ندای «لاتخف»
ز اشتیاقش یوسف صدیق در زندان غموز فراقش پیر کنعان نغمۀ ساز را أسف
خلعت خلت شد ارزانی بر اندام خلیلکرد بنیاد حرم چون بهر آن نعم الخلف
کعبه را شد همسری با تربت خاک غریمبدأ اندر کعبه بود و منتهی اندر نجف
آسمان زد کوس شاهی در محیط کن فکانزهره، ساز نغمۀ تبریک زد بی چنگ و دف
هر دو گیتی را بشادی کرد فردوس بریننغمۀ روح الامین، با یک جهان شوق و شعف
گوش جان بگشا و بشنو از امین کردگار:لا فتی إلا علی لا سیف إلا ذوالفقار
آفتاب عالم لاهوت از برج قدمکرد گیتی را چه صبح روشن از سر تا قدم
کعبه شد مشکات مصباح جمال لم یزلبیت، رب البیت را گردید مجلای اتم
کوکب دری دری بگشود از فیض وجودکز فروغش نیست جز نام دروغی از عدم
کلک قدرت در درون کعبه نقشی را نگاشتپایه‌اش را برد برتر از سر لوح و قلم
کعبه گویی کنز محفی بود گوهرزای شدزین شرافت تا ابد گردید در عالم علم
مکه شد ام القری از مقدم ام الکتابقبۀ عرش برین زد بوسه بر خاک حرم
شاه اقلیم «سلونی» تا قدم در کعبه زدقبلۀ حاجات گشت و مستجار و ملتزم
از مروت داد عنوانی، صفا و مروه راوز فتوت آبرویی یافت زمزم نیز هم
منطق تقریر می‌گوید: لقد کل اللسانخامهٔ تحریر می‌نالد: لقد جف الغلم
گوش جان بگشا و بشنو از امین کردگار:لا فتی إلا علی لا سیف إلا ذوالفقار
گلشن خلد برین شد عرصه بیت الحرامتا خرامان گشت دروی تازه سر وی خوش‌خرام
نونهالی معتدل از بوستان «فاستقم»شاخۀ طوبی بری از روضۀ دار السلام
قامتی در استقامت چون صراط مستقیمسرو آزادی بقامت همچو میزانی تمام
قد و بالای دل‌آرایش به غایت دل‌ستانعالم از حسن نظامش در کمال انتظام
شمع بزم کبریایی گاه قد افراختننخلۀ طور تجلای الهی در کلام
نقطه بائیه بود و در تجلی شد الفمصحف کونین را داد افتتاح و اختتام
تا قیامت وصف آن قامت نگنجد در بیانلیک می‌دانم قیامت می‌کند از وی قیام
زان میان حاشا اگر آرم حدیثی در میانسر خاص الخاص کی باشد روا در بزم عام؟
وصف آن بالا نباید کار هر بی پا و سرمن کجا و مدحت آن سرور والا مقام؟
گوش جان بگشا و بشنو از امین کردگار:لا فتی إلا علی لا سیف إلا ذوالفقار
تا درخشان شد درون کعبه زان وجه حسنثم وجه الله روشن شد، برون شد شک و ظن
چون که بودش خلوت غیب الغیوبی جایگاهدید بیت الله را نیکو مثالی در وطن
کعبه شد طور حقیقت سینۀ سینا شکافتپور عمران کو که تا باز آیدش آواز «لن»؟
در محیط کعبه چندان موج زد دریای عشقکز نهیبش گشت نه فلک فلک لشکرشکن
سر وحدت از جبینش آنچنان شد آشکارکز در و دیوار بیت الله فراری شد و تن
نقش باطل چیست با آن صورت یزدان نما؟با وجود اسم اعظم کی بماند اهرمن؟
تا علم زد بر فراز کعبه شاه ملک عشقعالم توحید را یکباره روح آمد به تن
شهریار لافتیٰ تازد قدم در آن سراحسن ایام جوانی یافت این دهر (دیر) کهن
تیشه بر سر کوفت از ناقابلی فرهادوارمفتقر، هرچند می‌گوید به شیرینی سخن
گوش جان بگشا و بشنو از امین کردگار:لا فتی إلا علی لا سیف إلا ذوالفقار
کعبه تا نقطۀ بائیه را در بر گرفتدر جهان گوی سبق از چار دفتر بر گرفت
در محیط کعبه شد تا نقطۀ وحدت مدارعالم ایجاد را آن نقطه سرتاسر گرفت
نامۀ هستی شد از طغرای نامش نامورطلعتی زیبا از آن دیباچۀ دفتر گرفت
تا که زیر پای او را از دل و جان بوسه دادآنچه را در وهم ناید کعبه بالاتر گرفت
از قدوم روح قدسی از شعف پرواز کردشاهباز سد ره را در زیر بال و پر گرفت
شد حرم دار الامان در رقص آمد آسمانتا که شعری بوسه بر خاک ره مشعر گرفت
چشمۀ خاور فروغی دید از آن مه جبیننارطور از شعلۀ نور جمالش در گرفت
عقل فعال از دبستان کمالش بهره یافتچون خداوند سخن جا بر سر منبر گرفت
شهسواری آمد اندر عرصه میدان رزمکز سرای عالم امکان سرو افسر گرفت
گوش جان بگشا و بشنو از امین کردگار:لا فتی إلا علی لا سیف إلا ذوالفقار
کعبۀ کوی حقیقت قبلۀ اهل وصولمستجار علوی و سفلی و ارواح عقول
نسخۀ اسماء و سر لوح حروف عالیاتمصدر افعال، اول صادر و اصل الاصول
آنکه بودش قاب و قوسین اولین قوس صعودکعبه‌اش گاه تنزل آخرین قوس نزول
در رواق عزتش اشراقیان را راه نیستدر حریم خلوتش عقل است ممنوع از دخول
ریزه‌خوار خوان او میکال با حفظ ادبحامل فرمان او جبریل با شرط قبول
قطره‌ای از قلزم جودش محیطی بیکرانعکس از نور جمالش آفتابی بی افول
حاکم ارمن و سمایی شبهه اندر رتق و فتقواجب ممکن نمایی اتحاد و بی حلول
خاتم دور ولایت فاتح اقلیم عشقهرکه این معنی نمی‌داند ظلوم است و جهول
دست هر ادراک کوتاه است از دامان اوپس چه گویم من؟ تعالی شانهٔ عما نقول
گوش جان بگشا و بشنو از امین کردگار:لا فتی إلا علی لا سیف إلا ذوالفقار
شد سمند یکه تاز طبع را زانو دو تاچون قدم زد در مدیح شهسوار لافتیٰ
خامهٔ مشکین من چون می‌نگارد این رقمخون خورد از رشک و حسرت نافۀ مشک ختا
گر بگیرم باج از تاج کیان نبود عجبچون سرایم نغمه‌ای از تاجدار هل أتیٰ
ای سروش غیب پیغامی ز کوی یار منجان به لب آمد ز حسرت همتی حتی متیٰ؟!
عمر بگذشت و ندیدم روی خوبی ای دریغزندگانی رفت بر بادا فنا واحسراتا
روز من از شب سیه تر کو جهان افروز من؟صبحم از شام غریبان تیره‌تر و اغربتا
در حضیض جهل افتادم ز اوج معرفتدر میان شهر دانش در کنار روستا
عشق گفتا دست زن در دامن شیر خداتا رهایی از نهنگ طبع چون پور متی
آنکه در اقلیم وحدت فرد ربی مانند بودوانکه اندر عرصۀ میدان نبودش هیچ تا
گوش جان بگشا و بشنو از امین کردگار:لافتیٰ إلا علی لا سیف إلا ذوالفقار