شمارهٔ ۳۸
از عشق تو اندر تاب و تبموز شوق تو در وجد و طربم
از شمۀ لطف تو سلمانموز شعلۀ قهر تو بو لهبم
هندوی بت خال تو شدمرسوای تو در عجم و عربم
با سر ره عشق تو می پویمگر مانده شود پای طلبم
من بندۀ حلقه بگوش توامجز این نبود حسب و نسبم
خود را بشمار غلامانتمی آورم، و دور از ادبم
ای شام غمم را صبح امیدبازآ که شود چون روز، شبم
از عشق تو سینه لبالب غموز شوق تو آمده جان به لبم
گر سوخته مفتقرت چه عجباز خامی مدعیان عجبم