بخش ۳ - مناجات
ای سخنت نقل سر خوان عقلخاک درت توشه انبان عقل
محو تو ابصار به دور و شموسظل تو انوار عقول و نفوس
پی سپر از نور خورت شبهه هانور بر از خاک درت جبهه ها
چرخ یکی گردش پرگار تستنور خور از سایه دیوار تست
مزرع ابداع قنات از تو یافتجوی وجود آب حیات از تو یافت
جز تو به افلاک که این زاد دادخاک عدم جز تو که بر باد داد
جز تو به خاک اینهمه عزت که دادخاک جهان را نم هستی که داد
جمله جهان پیش تو مشتی گلندحق توئی و جمله دگر باطلند
چشم سر عقل که بیننده کردقطب فلک را که نشیننده کرد
ظل زمین موی سیاهش که دادزلف ز شب روی زماهش که داد
درنگه حسن که ناز آفریدزلف شب غم که دراز آفرید
مرکز افلاک ثبات تز تو یافتدفتر تقدیر برات از تو یافت
دیده ز تو تابش شیدی گرفتخاک زتو نور جلیدی گرفت
از تو پر از نور جبین خردوز تو شده طور یقین خرد
تازه ز باران تو بستان عقلپاک به تأئید تو دامان عقل
جسم زتو دیده جان روشنشآب طبیعت زتو در گلشنش
گشته ولود از تو چمن دی عقیماز تو فلک سایر و مرکز مقیم
ورنکنی گردش گردون قبولچرخ شود ساکن و مرکز عجول
از تو توانگر دل پیر خردوز تو همه نور ضمیر خرد
وهم به حکم تو رئیس قواعقل غریزی زتو شد مقتدا
آب رخ جوی قنات زتونور در آئینه طاعت زتو
جوی کمال از تو پر آب شرفدر شرف راز تو انسان صدف
یاد غمت خورده ز اندیشه باجخواسته سودای تو از سر خراج
دامن هستی ز تو پر در شدهجیب دل از درد غمت پر شده
از تو جهان یافت قوام وجودپخته زتو خام نظام وجود
جوهر جان گوهر ذات از تو یافتمرغ خرد صبح نجات از تو یافت
آتش تو جزیه گرفت از جگرداد به شام تو جنایت سحر
گل که اقالیم گلستان گرفتدر ره تو شغل مغیلان گرفت
خور که رعیت ز کواکب گزیدغاشیه بر سفت غلامی کشید
سفت هیولی چه که عقل نخستغاشیه گردان غلامی تست
هر که در این طارم اخضر رسیدخاک رهت سرمه خورشید دید
هرکه در این عرش برین راه یافتداغ تو بر ناصیه ماه یافت
این سگ درگاه تو اشراق نامکز غم تو وام گرفت احترام
مهر فلک شد که سماک تو شداین جهان گشت که خاک تو شد
ناصیه اش آرای به داغ قبولتا من ازین قصه به طبع عجول
مژده برم طالع خود را به گاهوز سر تختش بربایم کلاه