گنج

بخش ۱۱ - سبب نظم این دفتر

۶۷ بیت
من که در این باغ چو مرغ سحرساز کنم زمزمه ای از هنر
بلبل فضلم ز هنر باغ منناصیه معرفت از داغ من
زمزمه زینت گوش خردباج ستاننده ز هوش خرد
شاهد معنی که دلم جای اوستهوش خرد بنده و مولای اوست
بیست مرا سال ز دور قمرلیک به دانش ز خرد پیرتر
خواجه فضل و ملک دانشمتکیه گه از عقل و خرد بالشم
فکرت من صاحب شرع هنرخاطر من دفتر سر قدر
جان مرا کو به هنر تازه روستطبع خوش از طوق نمایان اوست
فکر مرا کو ملک دانش استدست طبایع رهی خواهش است
گر ملکان جاه چو بدر مینرعاریه گرند ز تاج و سریر
تاج من از علم الهی کنمتخت من از حکمت شاهی کنم
خاتم توقیع کنم همتممملکت از هندسه و هیأتم
مسندم از معرفت بی زوالمائده ام فقه و حدیث و رجال
دفتر تفسیر و اصول آورملشکری از خیل فحول آورم
باره علوم عربیات منخامه فنون ادبیات من
فطرت عالی و صفای نهادهر دو دل و طبع مرا خانه زاد
عقل که آراست چو تقریر خویشدعوی هر علم به تحریر خویش
در هممه دعواش محور منمدر همه رؤیاش معبر منم
فکر که صاحب رصد دانش استهم ز در طبع منش خواهش است
ناطقه کز قول سخن پادشاستهم ز درم نطق به دریوزه خواست
دیده تحقیق ز من روشن استسلطنت فضل ز طبع من است
عقل که دریوزه به شاهی دهدنیز براین قول گواهی دهد
من چو کهن باده فلک چون کدومن چو می ناب و جهان چون سبو
این علم فضل که افراختمصد یک زان نیست که من تاختم
بود بلندم چو فلک مدرکیحادثه نگذاشت از آن صد یکی
عمر مرا در چمن عنفوانخون به تن افسرد به باد خزان
شخص مرا شد به گه انتمانامیه معزول ز شغل نما
طبع مرا بد و زمان بهارحادثه کردش ز خزان دلفگار
نیست چو پرگار جوانی درستکلک مراهم شده پرگارسست
تاجر غم مفلس شادی منمخود دل عاشق به رادی منم
آنکه بود طفل طرب زو عدیمطالع عنین شد و بخت عقیم
هر دو شریکان وثاق منندخوشه امید مرا خرمنند
بخت مرا حادثه مسکن شدهوز خلف عیش سترون شده
باغ مرا بود درخت هنرروز خزان حادثه بروی تبر
بود ز فکرم چمنی خوش نسیملیک شد از تیشه غم نیم نیم
حقه فکرم همه در عدنداشت که دزدید جهانش زمن
گوهری آراستم از طبع خویشدزد حوادث بربودش ز پیش
زین نمطم چون خرد آمد بهوشگفت خرد خواجه دل را به گوش
مانده اگر گوهری از کان فکریا خزفی در ته دکان فکر
گر غضب آری نکنی محکمشدزد حوادث ببرد یکدمش
فکر در ایام جوانی خوش استبا سخن بکر شود هم نشست
بکر که باشد چو عروس بهارپیر نیارد که کشد در کنار
طبع ترا نوبت شغل مصافگو منشین بیهده در اعتکاف
همت تو معتکف خانه بسگنج ترا از دل ویرانه بس
راز نئی بهر چه باشی نهانعیش نئی چون نئی اندر میان
خیز و دل ما چو چمن تازه کنگنبد گردنده پر آوازه کن
دل که شنید این سخن از پیر عقلحکم عمل داد به تدبیر عقل
گفت زهر علم کنی نسختیکش رسداز هر قلمی ضربتی
چونکه نهم بر سر هر نسخه تاجاز کتب قوم ستاند خراج
صاف کنم باده علم از شبهحال کنم بر شک و شبهه تبه
درد زمان نیز کنم صرف شعرگاه زبان تر کنم از حرف شعر
در بر دانش فکنم طفل وقتنیز به اشعار دهم ثقل وقت
واهب جان ار کند از فضل خاصذمه ام از وام حوادث خلاص
نقد عطای کرم ذوالمننگو برهاند ز گرو فکر من
خواجه توفیق ز دکان خویشآورد اسباب سخن گر به پیش
آن گهر از کان دل آورم بروندر همه فن کز گهر اید فزون
در صدف هر فنی آن در نهمکش به زیارت برود در زیم
نکته که تابان کنم از نور عقلطوف کند گرد درش طور عقل
نسخه که سازم ز زر وسیم علمملک خرد باشد و اقلیم علم
وین خلف خاطر و نوزاد غیبکآمده از صلب قلم پاک جیب
از قلم فیض رقم کردمشمشرق الانوار علم کردمش
تاکه درخشنده بود ماه وهورتا نبود سایه درخشان چو نور
نور خرد مشرق انوار بادسایه او مخزن اسرار باد
گلشن اشراق ازو تازه بادهر دو جهان ز وی پر آوازه باد
یاربش از آینه احترامجلوه دهی در نظر خاص و عام
چون فلک از خامه کوکب نگارپر کنی اش ز انجم معنی کنار
همچو مه از مشگ تر شب فروززلف شبش بخشی و سیمای روز