گنج

شمارهٔ ۲

۴۳ بیت
شه ملک دانشم من به جنود آسمانیکه بود ز فضل دیهیم سریرم از معانی
ز مداد من سوادی در چشم آفرینشز ظلال من کلاهی بر تارک معانی
در ارتقای فکرم خط استوا ز دانشنطق میان نطقم افق درر فشانی
صدف محیط طبعم کنف در حقایقمحک نقود طرزم فلک رسوم دانی
نقط سواد خطم همه جیب قوس گردونوترس قسی فضلم همه قطر آسمانی
شوس صواب بینم مجس مصاب دانیرقم قضا نشانم حکم قدر بیانی
همه اختران طبعم فلک آورد به تحفههمه دختران غیبم خرد آرد ارمغانی
ز ردای من کناغی بر دوش سعد اکبرز ثنای من کناغی در لوح عقل ثانی
لقب من است جز من به کسی سزا نباشدچه ممهد حقایق چه مشید مبانی
دل مرده را بجز من نکند کسی مسیحیتن حکمه رابجز من ندهد کسی روانی
پرن سمای عقلم مه چرخ نامجوئیسقط نهاد پاکم نمط خرد فشانی
سر کوی دانش من عرفات راز گردونحرم حریم فکرم در کعبه معانی
ز شفای من ارسطو شده بهره مند دانشز رموز من فلاطون زده گام در معانی
سخن از حدوث بی من به نوائب غرامتخرد از وجود بی من به مضیق ایرمانی
خردم به عذر خواهی ز تقدم زمانهفلکم به عفو جوئی ز تصدر مکانی
ز کمان فکر هر گه بکشم خدنگ برهانچو فلک ز قامت خود خردم کند کمانی
(فکنم به جوی باغ سخن آبی از طراوتکه نمی ازان نیابی بر دجله جوانی)
ز ستاک باغ طبعم به غرامت است طوبیز نگار نقش فکرم به خجالت است مانی
در من چو کعبه سازد که خلیل فضل و دانشدل من مطاف سازد که سروش آسمانی
ز هنر خراج گیرم ز خرد حمایت امابه وفور فضل و دانش نه به زور حکم رانی
رسع شک آورم من ز دو پلک چشم بیروندعی خطا کنم من ز معراج فکر فانی
ببرم چو بر نشینم به تکاور فصاحتوقراز صماخ جذر اصم از سبک عنانی
ز خرد به شرع دانش همه ساله جزیه گیرم(چو نبی به زور دین از که زکیش باستانی)
ز دلم به فقر گنجور به خزاین معادنز ضمیر من به فاقه کف گنج شایگانی
ز پی حساب و دانش کنم آسمان چو دفترسزدم ز تیر کلکی و ز مشتری بنانی
چمن حریم دل را کنم از نفس صبائیروض ریاض جان را کنم از دل (ایلوانی)
زقمر برم به دعوت کلف سیاه روئیز درر برم به حکمت برص سفید رانی
سوی شکل اول از من رود ار نخست اجازتپس از آن نتیجه ریزد ز قیاس اقترانی
دل خسته را پس از من سخنم کند طبیبیتن خاک را پس از من جسدم کند روانی
زجبین خاک تیره به نظر برم کریهیز روان کوه تهلان به نفس برم گرانی
دل من چو کان ولیکن نه به سقط نطفه خوردههمه همچو مریم آرد گهری بدان روانی
صدفی نیم که جایز بودم به دین همتز سخای ابرنیسان ز حموت تر دهانی
شده ام چو آب حیوان به نهاد پاک داریشده ام چو کان گوهر به نژاد دودمانی
نپذیردم تصور شبهی زکینه شایدگرم آب جوی فرهنگ و ضمیر عقل خوانی
سمرم چو آب باران به کتاب جرم شوئیمثلم چو پیر دانش به حساب عفورانی
هنرم بر اوج گردون و منم چو خاک سفلیسخنم خنیده چون هور و منم چو سر نهانی
پس از این به دوش دعوی فکنم ردای دانشکه خرد کند اطاعت به ردای وردخوانی
به فراق یار ای دل ز تو یک عطیه خواهمکه زابر دیده بر ما همه خون دل برانی
نه چنانکه دهر جانی بزید به حیله کردنفلک نهم معلم فکند به بادبانی
چو اثیریم به طوف سر کوی اسطقسیچو زمانیم به گرد در معرفت چو آنی
سخن من ار نباشد چکند خرد دبیریخرد من ار نباشد چکند جهان جهانی
منم آنکه در خموشی سزدم زبان چو موئیکه چو موی برتن من همه تن کند زبانی
به حساب آفرینش چو به مرکزی نشایمچه سفه بود که لافم ز محیط آسمانی