گنج

شمارهٔ ۱

۵۴ بیت
ای از سها ز عکس رخت کمتر آفتابمیدان حسن از تو و بازیگر آفتاب
در روز طرح دفتر خوبی نوشته استاول خراج حسن تو بر کشور آفتاب
طفلی ست حسن تو بپرورده دایه وارگه در کنار ماهش و گه در بر آفتاب
لعلی ست شکر تو در او مدغم آرزوماهی ست چهره تو در او مضمر آفتاب
گر باده جمال تو آید به جام فکرجای خوی از مسام چکد دیگر آفتاب
عکسی ز روی خویش به جام هلال بخشتا جرم ماه باده شود ساغر آفتاب
آئینه خیال ز عکس رخت نوشتصد نکته در دقایق خوبی بر آفتاب
عطری مگر ز زلف تو در عود بزم بودکافکند خویش رادر مجمر آفتاب
در عرق خاک مردمک دیده یافتهبی تو خط شعاعی چون نشتر آفتاب
آنجا که عکس روی تو بر بوستان فتادگر خود بود چنار وی آرد بر آفتاب
آنکس که در خیال تو میرد عجب مداراز خاک رویدش پس مردن گر آفتاب
از تابش جمال تو بر آسمان حسنچون ماه منخسف شده در منظر آفتاب
آسودگی نداند گوئی چو چشم مادارد خسک ز عشق تو در بستر آفتاب
ای دست جور عشق ترا نایب آسمانوی عکس نور روی ترا چاکر آفتاب
گفتی ز تاب عشق چنان گرم هم مشوگز گرمی تو سوزد در خاور آفتاب
این باده گر رسد به خیال دماغ چرخچون پرنیان درفتد آتش در آفتاب
گر برق آه ما به خیال فلک رسدبینی و لیک یک کف خاکستر آفتاب
چون من ز دود آه کنم تیره چرخ راراه افق نیابد بی رهبر آفتاب
یکدم به ره خرام که تا حسن خویش رابر سرکند ز شرم رخت معجر آفتاب
خاک ارخوئی چنین فکند با خیال تودر ساغر افق چو می احمر آفتاب
گوئی خیال روی تو سوده جبین حسنبر خاک بارگاه شه پیکر آفتاب
دریا نوال ابر کف روزگار حکمکآن دستگاه جم سپه چاکر آفتاب
ابری ستاره گوهر بحری شعاع موجچرخی زمانه مرکز و شاخی بر آفتاب
گفتش خرد سکندر ثانی و باز گفتهرگز ز نور ماه کند زیور آفتاب
کی ساخت از بنان سخا ابرو کی فکندبر جای قطره در صدف اسکندر آفتاب
مهتاب را روشنی دیده شب استبا قدر خود نسازد هم بستر آفتاب
ای خسروی که در رصد سیر صیت توتقدیر را صد آمد و ذوالمنظر آفتاب
سیمرغ دولت تو زمنقار در مسیرافکنده نسر طایر و از شهپر آفتاب
نطقم در این مدیح مگر خواست گفتنتکای رای روشنت را مدحتگر آفتاب
عقلش چه گفت گفت زهی ای خرد تباهخفاش رابه دیده زند خنجر آفتاب
خود در مشیمه رحم چرخ نطفه ئیستاز صلب قدر شاه قدر کشور آفتاب
بر رسم باج و جزیه فرستد شعاع و نوردر تو عهد به ملک مه و گوهر آفتاب
در صلب ابر شعله شود نطفه مطراز تف خشم تو که کند اخگر آفتاب
تیغ تو باه برد در صلب مفسدتخشم تو تیره سازد طالع بر آفتاب
جاهت دهد دفینه در مرکز آسمانرایت دهد ودیعت در اغبر آفتاب
گر در خیال رای تو تخم افکند به خاکاز خاک حاصل آرد برزیگر آفتاب
بر درگه نفاذ تو افلاک تند سیربنشسته چون به شارع پیغمبر آفتاب
روزی که بهر غیبت گردان جنگجویجرم شهاب تیره شود مغفر آفتاب
جای اشعه تیغ برون آیدش ز چشمگر یاد معرکه کند این انور آفتاب
در بحر ژرف خون یلان غوطه می خوردگر خود ز دور چرخ کند معبر آفتاب
محور سنان فتنه شود در ضمیر چرخمغفر به دست مرگ نهد بر سر آفتاب
حلق بقا ببرد در معرکه اجلخون زمانه ریزد در ساغر آفتاب
ابری شود که بارد بر خاک معرکهالماس سوده بسکه خورد خنجر آفتاب
در بحر معرکه به مسامیر فلک فتحتضمین بود ثوابت در لنگر آفتاب
بهر ردیف مدح تو گوئی کنون فلکهر صبحدم برآورد از خاور آفتاب
دهر از فروغ رای تو از نور خور غنی ستزانروکه نیستش به ضیا در خور آفتاب
دزدد چو کودکان فلک از کیسه افقاین قرص را که نام نهد اختر آفتاب
معیار آفرینش اگر فیض رای تستدر کان نهد زمانه به جای زر آفتاب
تا در مسیر سرعت و بطی فلک بوددر دیده گاه فربه و گه لاغر آفتاب
بادا ز شرم معتکف مسجد سکونبا سیر صیت جاه تو تا محشر آفتاب
تا بر فلک حکایت مخروط ظل ارضدر دعوی ضیا نکند باور آفتاب
در نسبت ضمیر تو بادا چو ضل ارضمخروطی شعاع ضیا کمتر آفتاب
کف الخضیب را به خلافت دعاهدربرخصمت ازظفیره مکدرترآفتاب
درموج بحر خشم تو دلفین همی غریقوز یاد هیبت تو همی اصفر آفتاب