شمارهٔ ۲۲ - ممدوح شناخته نیست
غمکدهٔ چشم را، دیدهٔ گریان شکستسستبناخانهام، از نم توفان شکست
در دم افغان مرا، خوی تو آمد به یاددر دل آزردهام، ناوک افغان شکست
سینهٔآزردهام، بس که ز افغان پر استنخل خدنگ ترا، غنچهٔ پیکان شکست
شد به ره آرزو، پای سلامت فگاربس که ز سنگ بتان، شیشهٔ ایمان شکست
آنکه به باغ کرم، کی به دل خصم همخار تمنّا ازان گلبن احسان شکست
ژالهفشان ، ابر زد با کف تو لاف جودبرق زدش بر دهان، کش همه دندان شکست
کوه وقارش فکند سایه چو بر آسمانگشت دو تا پشت قوس، کفّهٔ میزان شکست
ابر وقار ترا، سایه چو لنگر فکنددُرج گهر چون حباب، در دل عمّان شکست
کاسته گردد چو بدر، بیسر و پا چون سپهرهرکه به خوانت نمک خورد و نمکدان شکست