شمارهٔ ۵۲ - صفت یار لشکری گوید
آمد به عرض گاه دلارام من فرازپیش بساط عارض در جمله حشم
خیره بماند عارض چون حیلتش بدیدگفتا که هست لاله رخ و نوش لب صنم
دو لب عقیق و شکر دو روی مهر و ماهدو چشم لطف و خوبی دو زلف پیچ و خم
خالی به زیر زلفش و چاهیش در ز نخخال اصل فتنه گشته و چه معدن ستم
دادش جواب گفت محلی که هست راستاینست آنچه گفتی و یک ذره نیست کم