شمارهٔ ۵۰ - در حق دلبر نقاش بود
بخواست کاغذ و برداشت آن نگار قلممثل صورت خود را برو کشید رقم
چنان نگاشت تو گفتی که کاغذ آینه بودپدید گشت در او روی آن بدیع صنم
قلم چو صورت او دید شد بر او عاشقز چشم خویش ببارید همچو باران نم
گهی ز مهر ببوسیدش آن لب چو عقیقگهی به مهر درآویخت زان دو زلف به خم
چو من نوان و خروشان و زرد و لاغر گشتهزینه کرد بر او هر چه چیز داشت قلم
چو چهره بگشاد آن دلربای صورت راپدید کرد ز شنگرف هر چه بد مبهم
قلم ز انده هجرانش خون گریست همیبدانگهی که جدا خواستند گشت از هم