شمارهٔ ۹۴ - هزل
بتی یافتم دوش گفتم به حرصکه امشب جماعی فراوان کنم
رگ من بخسبید و خفته بماندندانستمش تا چه درمان کنم
بدو گفتم ار چاره آن کنیکه این لت شود تا در انبان کنم
حقیقت تو را آنچه باید ز منبه جای تو از مردمی آن کنم
مرا گفت اگر زآنکه موسی شومعصای تو در دست ثعبان کنم
چه خواهی ز من من نه عیسی شومکه اندر چنین مرده ای جان کنم