گنج

شمارهٔ ۴۰ - موعظه

آگاه نیست آدمی از گشت روزگارشادان همی نشیند و غافل همی رود
دل بسته هواست گزیند ره هواتن بنده دل آمد و با دل همی رود
گر باطلی به بیند گوید که هست حقحقی که رفت گوید باطل همی رود
ماند بر آن که باشد بر کشتیی روانپندارد اوست ساکن و ساحل همی رود