گنج

شمارهٔ ۱۰۷ - مطایبه

دوشم جمازه به کف آمد کشبا بور خویش گفتم جولان کن
الحق معید بچه دیدمگفتمش گفتگوی به پایان کن
ما را فروش جامه ها کنندکار سپید چرخ به سامان کن
گفتا تو این ز من نخری دانمگفتم خرم بهاش تو ارزان کن
ور دل نمی دهدت که بفروشیاینک به دست سرخ گروگان کن
بشنو ز من گر هوای ما داریاین کن که منت گفتم فرمان کن
گر کارکرد او تو نپسندیاو را بدآنچه خواهی تاوان کن
بر پای جست سرخ بدو گفتمکاین دردمند را درمان کن
قدش بدید و گفت بنامیزداز چشم بد جمالش پنهان کن
گفتم که شبروست عسس پیشهاین را بگیر و زود به زندان کن
گفت این به دست من چه کنم این راگفتم تنور داری بریان کن
چون نیمه ای به حیله درون کردمگفت ای خدای بر من آسان کن
وقف است بر غریبان این خانهکت گفت وقف خلق و پیران کن