گنج

شمارهٔ ۱۹

ای ترک ماهروی ندانم کجا شدیپیوستهٔ که گشتی کز من جدا شدی
بودم تو را سزا و تو بودی مرا سزاترسم ز نزد من به کسی ناسزا شدی
درد دلا که بنده دیگر کسی نشدوآن گه شدی که بر دل من پادشا شدی
بیگانه گشتن از من چون در سر تو بودبا جان من به مهر چرا آشنا شدی
کی بینمت که پردگی و نازنین شدیکی یابمت که در دهن اژدها شدی
آن گه بریدی از من جمله که بارهاگفتم به مردمان که تو جمله مرا شدی
ای تیر راست چون بزدی بر نشانه زخموی ظن نیک من به چه معنی خطا شدی
آری همه گله نکنم چون شدی ز دستتا خود همی به زاری گویم کجا شدی
امروزم ار ز هجر زدی در دو دیده خاکبس شب که تو به وصل در او توتیا شدی