گنج

شمارهٔ ۱۵ - از زبان پادشاه

ای لعبت و بت و صنم و حور و شاه منوی سوسن و گل و سمن و مهر و ماه من
ای جان دل عزیزتر از هر دویی و هستایزد بر این که دعوی کردم گواه من
ای دوست بی گناه مرا متهم کنیجز دوستی خویش چه دانی گناه من
گفتی چرا گرفتی جعد دراز منوآن گه چرا کشیدی زلف دو تاه من
ای مهر و ماه چند کشم در غم تو آهترسم که مهر و ماه بسوزد ز آه من
ما هر دو پادشاهیم ار نیک بنگریممن پادشاه گیتی تو پادشاه من
سلطان ابوالملوک ملک ارسلان منمکامروز عدل و مردی و رأیست راه من
پر کلاه من که برون آید از حجابنجم پرن بسوزد پر کلاه من
آباد شد زمانه ز جاه من و که دیداندر زمانه هرگز جاهی چو جاه من
باک از سپاه دشمن کی باشدم چو هستگردون و مهر و ماه و ستاره سپاه من
افکنده گشته دشمن و افتاده دوست مستدر رزمگاه من بود و بزمگاه من
حق دستیار من شد و من دستیار عدلمن در پناه ایزد و دین در پناه من
من شادمان ز بخت و ز من ملک شادمانمن نیکخواه خلق و فلک نیکخواه من