شمارهٔ ۹ - هم در مدح او
تا از بر من دور شد آن لعبت زیبااز هجر نیم یک شب و یک روز شکیبا
بس شب که به یک جای نشستیم و همه شبزو لطف و لطف بود وز من ناله و نینا
ای آن که تو را زهره و مه نیست همانندوی آن که تو را حور و پری نامده همتا
نه چون دل من بود به زاری دل وامقنه چون رخ تو بود به خوبی رخ عذرا
من بی دل و تو دلبر و در زاری و خوبیتا حشر بخوانند به خوبی سمر ما
وانکس که بخواند سمر ما نه شگفت استگر بیش نخواند سمر غفره و غفرا
خون راندم از اندیشه هجران و تو حاضرپس حال چه باشد چو بمانم ز تو تنها
بگذشت مرا عمر به فردا و به امروزتا کی فکنی وعده امروز به فردا
با چهره پرچینم و با قامت کوژموان چهره شیرین تو و قامت زیبا
گمره شود آن کس که همی روی تو بیندآن روی نکو صورت ما نیست همانا
همرنگ شبه زلف و همرنگ بسد لبوین هر دو به دل بردن عشاق مسما
در دو شبه تو دو گل سرخ شکفتهدر بسد تو دو رده لؤلؤ لالا
غوغای چنان روی و چنان موی بسوزدمنمای چنان روی و چنان موی به غوغا
خورشید به مویه شود و روی بپوشدکان روی چو خورشید بیارایی عمدا
از مشک چلیپا است بر آن رومی رویتدر روم ازین روی پرستند چلیپا
بر نقره خام تو بتا خامه خوبیبنگاشته از غالیه دو خط معما
بر مشک زنم بوسه و بر سیم نهم رویای مشکین زلفین من ای سیمین سیما
در چاه چو معشوق زلیخایم ازین عشقای خوبی تو خوبی معشوق زلیخا
تاریست ز دیبا تن من تا نظر منناگاه فتاد است بر آن روی چو دیبا
با واقعه عشقم و با حادثه هجردر عشوه وسواسم و در قبضه سودا
طبعم ز تو پر کار و دل از رنج تو پرباررازم ز تو پیدا و تن از ضعف نه پیدا
عاشق ز تو شیداشد و باشد که بنالدپیش ملک از جور تو این عاشق شیدا
جورت نکشد بنده آن شاه که امروزدر روی زمین نیست چو او شاه توانا
خورشید زمین سایه یزدان فلک ملکسلطان جهان داور دین خسرو دنیا
مسعود جهانگیر جهاندار که ایزدداد است بدو ملک مهیا و مهنا
ای شاه بپیمود زمین را و فلک راجاه تو و قدر تو به بالا و به پهنا
نه دیده معالی تو را گردون غایتنه کرده ایادی تو را گردون احصا
دانا و توانایی و آباد بود ملکچون شاه توانا بود و خسرو دانا
هر شاه که او ملک تو و ملک تو بینداز ملک مبرا شود از ملک معرا
تا آدم و حوا که شدند اصل تناسلهستی ملک و شاه به اجداد و به آبا
وین آدم و حوا سبب اصل تو بودندای اصل تو فخر و شرف آدم و حوا
هر گل که تو را بشکفد اندر چمن ملکخاری شود اندر جگر و دیده اعدا
بر فرق عدوی تو کشد خنجر گردوندر خدمت قدر تو کمر بندد جوزا
رخش تو و تیغ تو بسی معرکه دیدهتا داشته بأسا را بأس تو بیاسا
نه بوده گه حمله بی رخش مقصرنه کرده گه زخم سر تیغ محابا
هر پیل که ران تو برانگیخت به حملهبا تازش صرصر شد و با گردش نکبا
وانگاه که با شیر دژاگاه کنی رزمبا گردش گردون شود و جوشش دریا
باشد چو دمان دیوی اندر دم پیکارگردد چو روان حصنی اندر صف هیجا
از بن بکند کوه چو زی صحرا تازدگویی که روان کوهی گشته است به صحرا
کین تو برآمد به ثریا و به عیوقلرزان شد و پیچان شد عیوق و ثریا
مهر تو برافتاد به خارا و به سندانگل رست و سمن رست ز سندان و ز خارا
هر دل که نه از مهر تو چون نار بود پراز ترس و هراس تو دگر گرددش اعضا
چون مار همه بر تن او بترکد اندامچون نار همه در شکمش خون شود احشا
بر مرکز غبرا همه در حکم تو باشدهر جاه که باقی است در این مرکز غبرا
بر قبه خضرا همه بر امر تو گرددهر سعد که جاریست بر این گنبد خضرا
هر روز فزون گرددت از گردون ملکیفاللیل بما یطلب من جدک حبلی
شاها می سوری نوش ایرا به چمن دربگرفت می سوری جای گل رعنا
هر باغ مگر خلد برین است که هر شاخبا خوبی حورا شد و با زیور حورا
از باد برآمیخته شنگرف به زنگاردر ابر درآویخته بیجاده به مینا
برخاسته هنگام سپیده نفس گلچونان که به مجمر نفس عود مطرا
گوئی که گیا قابل جان شد که چنین شدروی گل و چشم شکفه تازه و بینا
این جمله ز آثار نسیم است مگر هستآثار نسیم سحر انفاس مسیحا
ای ملک تو کلی که از آن هست به گیتیفخر و شرف و دولت و فتح و ظفر اجزا
دارالکتب امروز به بنده است مفوضاین عز و شرف گشت مرا رتبت والا
پس زود چو آراسته گنجی کنمش منگر تازه مثالی شود از مجلس اعلا
اندیشه آن دارم و هر هفته ای آرمزی صدر رفیع تو یکی مدحت غرا
اشعار من آن است که در صنعت نظمشنه لفظ معار است و نه معنیش مثنا
انشا کندش روح و منقح کندش عقلگردون کند املا و زمانه کند اصغا
تا چرخ دو تا گردد بر بنده و آزاداین چرخ دو تا باد تو را بنده یکتا
هر چیز که خواهی همه از دهر میسرهر کام که جویی همه از بخت مهیا
داده همه احکام تو را گردون گردنکرده همه فرمان تو را گیتی