شمارهٔ ۷۴ - مدح شهریار و سپاسگزاری از مراحم او
سزد که باش شاها ز ملک خرم و شادکه ملک تو در شادی و خرمی بگشاد
خدای دادت ملک و خدای عزوجلنگاه دارد ملک تو همچنان که بداد
خدای بود معین ساعت گرفتن توتو را نیاید حاجت به خنجر پولاد
سپاه بی حد بود و سلاح بی مر بودولیک قاعده ملک تو خدای نهاد
خدای قاعده ملک تو نهاد چنانکه هر زمان ز جهان دولتیش خواهد زاد
نه بی اردات او بر زمین ببارد ابرنه بی مشیت او بر هوا بجنبد باد
چنان قوی شد بنیاد ملک تو گوییز بیخ ملک تو رسته است کوه را بنیاد
کدام دولت پیدا شد از کواکب سعدکه آن سپهر بر تو به هدیه نفرستاد
همیشه تیغ تو بی نصرت و ظفر نبودکه هست تیغ تو با نصرت و ظفر همزاد
خجسته روزا کاندر نبرد سطوت توبه آب تیغ بیفروخت آذر خرداد
چو ابر نصرت بارید چرخ فصل خزانبهار گشت ز ملک تو در تکین آباد
ز تیغ تیز تو فریاد کرد دشمن توولیک آنجا سودی نداشت آن فریاد
عروس ملک بیاراست گوش و گردن و برنخواست از ملکان جز تو شاه را داماد
بنای ملک تو چون بر کشید سر به فلکبنای عمر عدوی تو بر زمین افتاد
می نشاط زمانه به یاد ملک تو خورداز آن که ملکی چون ملک تو ندارد یاد
تو طبع و دل را هم شاد و تازه در به میکه خسروی به تو تازه ست و مملکت به تو شاد
به عدل و رادی ماند به جای ملک جهانبلی و چون تو ندیده ست شاه عادل و راد
ز هر سویی سپهی بس گران فرستادیکه ملک و دین ز سپه باشد ایمن و آباد
تو داد گیتی دادی و لشکر تو کنونجهان بگیرد کاندر نبرد بدهد داد
رسد ز هر سپهی هر دو هفته فتحیکه تهنیت کند آن را خلیفه بغداد
بزرگ شاها رامش گزین و شادی کنبخواه جام می از دست آن بت نوشاد
میان خلق سرافراز و تازه کرد مرامکارم تو چو سرو و چو سوسن آزاد
مرا به مدحی شاها ولایتی دادیکدام شاهی هرگز به مادحی این داد
به بارگاه تو کان هست و باد مرکز ملکمحل و رتبت من پای بر سپهر نهاد
مرا همی به ثنای تو زنده ماند تنکه تا زید تن من بی ثنای تو مزیاد
خدایگانا هر عمر و جان که در گیتی استعزیز و شیرین پیوند عمر و جان تو باد
به شادکامی در مجلس بهشت آئینبخواه باده از آن دلیران حورنژاد
چو سلسبیل می خور که حضرت غزنینبهشت گشت چون اردیبهشت در مرداد
همیشه بادی بر تخت ملک چون خسرومخالف تو گرفتار محنت فرهاد
به دور ماه ز سر تازه گشت سال عربخدای بر تو و بر ملک تو خجسته کناد